صفحه اصلیفصلنامه شماره 50بخش دوم : اخلاق و عرفان

بخش دوم : اخلاق و عرفان

 

 

 

 

 

 بخش دوم

اخلاق و عرفان

 

 

فصل اول: ره‏توشه قرب

توکل بر خداوند

تلخيص حديث سيزدهم از کتاب «اربعين حديث» امام خميني(ره)

عن أبي الحسن الاول7، قال: سألته عن قول الله عزوجل: و من يتوکل علي الله فهو حسبه. فقال: التوکل علي الله درجات. منها أن تتوکل علي الله في أمورک کلها، فما فعل بک کنت عنه راضياً، تعلم أنه لا يالوک خيراً و فضلاً، و تعلم أن الحکم في ذلک له، فتوکل علي الله بتفويض ذلک اليه وثق به فيها و في غيرها.

ترجمه

گويد از حضرت موسي بن جعفر8 درباره اين قول خداي عزوجل پرسيدم: و من يتوکل علي الله فهو حسبه.

فرمودند: توکل بر خدا را درجاتي است. از آنها اين است که توکل کني بر خدا در کارهاي خودت، تمام آن‏ها، پس آنچه در مورد تو کرده، از او خشنود باشي. بداني همانا او از تو نيکويي و فضل را منع نمي‏کند و بداني همانا فرمان و حکم در هستي براي اوست. پس، توکل کن بر خدا به واگذاري حکم و تقدير به او؛ و اعتماد کن به خدا در آنها و غير آن‏ها.

 

 

شرح روايت

ابوالحسن اول حضرت کاظم7، است، چنانچه ابوالحسن مطلق نيز آن بزرگوار است. و ابوالحسن ثاني حضرت رضا7، و ثالث حضرت هادي7 است.

و توکل به حسب لغت اظهار عجز و اعتماد بر غيراست. توکل غير از تفويض است و هر دو غير از رضا و غير از وثوق هستند.

 

بيان معاني توکل و درجات آن

بدان که از براي توکل معاني نزديکي با تعبيرات مختلف بيان نموده‏اند:

چنانچه صاحب منازل السائرين فرمايد: التوکل کِلَةُ الامر کله الي مالکه و التعويل علي وکالته: يعني توکل واگذار نمودن تمام امور است به صاحب آن و اعتماد نمودن است (بر) وکالت او. و بعضي عرفا فرمودند: التوکل طرح البدن في العبوديه و تعلق القلب بالربوبيه. يعني توکل انداختن بدن است در بندگي و تعلق قلب است به پرورندگي. يعني صرف قواي بدن را در راه اطاعت حق و تصرف ننمودن در امور و واگذار نمودن آنها را به پروردگار. بعضي نيز گفته‏اند: التوکل علي الله انقطاع العبد في جميع ما يأمله من المخلوقين. يعني توکل بر خدا اين است که بنده تمام آرزوهاي خود را از مخلوق جدا کند و به حق بپيوندد.

بالجمله، معاني مذکوره نزديک در معني هستند و بحث در مفهوم، لزومي ندارد. آنچه گفتني است، آن است که براي توکل درجات مختلفه است به‏حسب اختلاف مقامات بندگان، و چون علم به درجات توکل مبتني است بر علم به درجات بندگان در معرفت ربوبيت حق جل جلاله، ناچار ذکري از آن در ميان آوريم.

پس، بدان که يکي از اصول معارف، که مقامات سالکين بدون آن حاصل نشود، علم به ربوبيت و مالکيت حق است و کيفيت تصرف ذات مقدس است در امور. و ما وارد در اين بحث از وجهه علمي نشويم، زيرا که مبتني است بر تحقيق جبر و تفويض، و آن با وضع اين اوراق مناسبتي ندارد، و فقط بيان درجات مردم را در معرفت به آن مي‏نماييم.

پس گوييم که مردم در معرفت ربوبيت ذات مقدس بسي مختلف و متفاوت‏اند. عامه موحدين حق تعالي را خالق مبادي امور و کليات جواهر و عناصر اشياء مي‏دانند و تصرف او را محدود مي‏دانند و احاطه ربوبيت را قائل نيستند. اين‏ها به‏حسب لقلقه لسان گاهي مي‏گويند همه چيز در تحت تصرف اوست و هيچ موجودي بي‏اراده مقدسه او موجود نشود، ولي در حقيقت صاحب اين مقام نيستند، نه علماً و نه ايماناً و نه شهوداً و وجداناً. اين دسته از مردم، که ما خود نيز گويي داخل آنها هستيم، علم به ربوبيت حق تعالي ندارند و توحيدشان ناقص و از ربوبيت و سلطنت حق محجوب‏اند. اينان داراي مقام توکل نيستند جز لفظاً و ادعائاً، و به همين علت در امور دنيا به هيچ وجه اعتماد (به حق) نکنند و اگر گاهي در ضمن توجهي به حق کنند و از او مقصدي طلبند، يا از روي تقليد است و يا از روي احتياط؛ زيرا که احتمال نفع مي‏دهند. با اين حال رائحه‏اي از توکل در آنها هست، ولي اگر اسباب ظاهره را موافق ببينند، بکلي از حق تعالي و تصرف او غافل شوند.

اينکه گويند توکل منافات ندارد با کسب و عمل، مطلب صحيحي است، بلکه مطابق برهان و نقل است. ولي غفلت از ربوبيت و تصرف (او) و مستقل شمردن اسباب، منافي توکل است. اين دسته از مردم که در کارهاي دنيايي هيچ تمسک و توکلي ندارند، راجع به امور آخرت خيلي لاف از توکل زنند! در هر علم و معرفت يا تهذيب نفس و عبادت و اطاعت که سستي و تنبلي نمايند، فوراً اظهار اعتماد بر حق و فضل او و توکل بر او نمايند. مي‏خواهند بدون سعي و عمل با لفظ خدا بزرگ است و متوکل هستيم به فضل خدا، درجات آخرتي را تحصيل کنند! در امور دنيا گويند سعي و عمل و توکل با اعتماد به حق منافات ندارد، و در امور آخرت سعي و عمل را منافي با اعتماد به فضل حق و توکل بر او شمارند. اين نيست جز از مکائد نفس و شيطان، زيرا که اين‏ها نه در امور دنيا و نه در امور آخرت متوکل‏ نيستند و در هيچ‏يک اعتماد به حق ندارند؛ لکن چون امور دنيوي را اهميت مي‏دهند، به اسباب متشبث مي‏شوند و به حق و تصرف او اعتماد نکنند، و کارهاي آخرت را چون اهميت نمي‏دهند و ايمان حقيقي به يوم معاد و تفاصيل آن ندارند، براي آن عذري مي‏تراشند. گاهي مي‏گويند خدا بزرگ است، گاهي اظهار اعتماد به حق و شفاعت شافعين مي‏کنند. با اينکه تمام اين اظهارات جز لقلقه لسان و صورت بي‏معني چيز ديگر نيست و حقيقت ندارد.

طايفه دوم اشخاصي هستند که يا با برهان يا با نقل معتقد شدند و تصديق کردند که حق تعالي مقدر امور است و مسبب اسباب و مؤثر در دار وجود و قدرت و تصرف او محدود به حدي نيست. اين‏ها در مقام عقل توکل به حق دارند، يعني ارکان توکل پيش آنها عقلاً و نقلاً تمام است. از اين جهت خود را متوکل دانند و دليل بر لزوم توکل نيز اقامه کنند، زيرا که ارکان توکل را ثابت نمودند.

ارکان توکل چند چيز است: يکي آنکه حق تعالي عالم به احتياج عباد است، يکي آنکه قدرت دارد به رفع احتياجات، يکي آنکه بخل در ذات مقدسش نيست، يکي آنکه رحمت و شفقت بر بندگان دارد، پس لازم است توکل کردن بر عالم قادر غير بخيل رحيم بر بندگان، زيرا که قائم به مصالح آنها مي‏شود و نگذارد از آنها فوت شود مصلحتي، گرچه خود آنها تميز ندهند مصالح را از مفاسد.

اين طايفه گرچه عملاً متوکل‏اند، ولي به مرتبه ايمان نرسيده، و از اين جهت در امور متزلزل‏اند و عقل آنها با قلب آنها در کشمکش است و عقل آنها مغلوب است، زيرا که قلوب آنها متعلق به اسباب است و از تصرف حق محجوب است.

طايفه سوم آنان‏اند که تصرف حق را در موجودات به قلوب رسانده و قلوب آنها ايمان آورده به اينکه مقدر امور حق تعالي و سلطان و مالک اشيا اوست و ارکان توکل را با قلم عقل در الواح دل‏ها رسانده‏اند. اين‏ها صاحب مقام توکل هستند. ولي اين طايفه نيز در مراتب ايمان و درجات آن بسيار مختلف‏اند تا به درجه اطمينان و کمال آن رسد که آن وقت درجه کامله توکل در قلوب آنها ظاهر شود و تعلق و دلبستگي به اسباب پيدا نکنند و دل آنها چنگ به مقام ربوبيت زند و اطمينان و اعتماد به او پيدا کند، چنانچه آن عارف توکل را تعريف کرد به طرح بدن در راه عبوديت و تعلق قلب به ربوبيت.

اين‏ها که ذکر شد در صورتي است که قلب واقع باشد در مقام کثرت افعالي، و الا از مقام توکل بگذرد و خارج از مقصود گردد.

پس معلوم شد که توکل را درجاتي است، و شايد درجه‏اي را که حديث شريف متعرض شده است توکلي است که در طايفه دوم باشد؛ زيرا که مبادي آن را علم قرار داده است و شايد اشاره به درجات ديگر باشد؛ زيرا که از براي توکل درجات ديگري به تقسيم ديگر است. و آن چنان است که همان طور که در درجات سلوک اصحاب عرفان و رياضت از مقام کثرت به وحدت مثلاً کم‏کم رسند و فناي مطلق افعالي دفعتاً واقع نشود؛ بلکه تدريجاً شود. حصول توکل و رضا و تسليم و ساير مقامات نيز بتدريج گردد: ممکن است اول در پاره‏اي امور و در اسباب غائبه خفيه توکل کند، پس از آن کم‏کم به مقام مطلق رسد، چه اسباب ظاهره جليه داشته باشد يا اسباب باطنه خفيه، و چه در کارهاي خود باشد يا بستگان و متعلقان خود. از اين جهت در حديث شريف فرمود يکي از درجات آن است که در تمام امورت توکل کني.

 

فرق بين توکل و رضا

بدان که مقام رضا غير از مقام توکل است، بلکه از آن شامخ‏تر و عالي‏تر است، زيرا که متوکل طالب خير و صلاح خويش است، و حق تعالي را که فاعل خير داند وکيل در تحصيل خير و صلاح مي‏نمايد اما راضي به رضاي خدا، اراده خود را در اراده حق فاني کرده است؛ چنانچه از بعض اهل سلوک پرسيدند: ما تريد؟ گفت: اريد أن لا اريد: مي‏خواهم که چيزي نخواهم.

اما در حديث شريف که فرموده است: فما فعل بک کنت عنه راضياً. مقصود از آن، مقام رضا نيست؛ و لهذا دنبال آن فرمود: بداني که حق تعالي هرچه مي‏کند خير و فضل تو در آن است. گويي حضرت خواسته است در سامع ايجاد مقام توکل فرمايد، لهذا از براي آن مقدماتي ترتيب داده است: اول فرموده: تعلم انه لا يألوک خيراً و فضلاً و پس از آن فرموده است: و تعلم أن الحکم في ذلک له.

البته کسي که بداند حق تعالي قادر است بر هر چيز و خير و فضل او را از دست ندهد، مقام توکل براي او حاصل شود، زيرا که دو رکن بزرگ توکل همان است که ذکر فرموده، و دو رکن يا سه رکن ديگر را براي وضوح آن ذکر نفرموده.

پس، نتيجه از مقدمات مذکوره حاصل شود که هر چه حق تعالي کند موجب خشنودي و رضايت است، زيرا که خير و صلاح در آن است، پس مقام توکل حاصل آيد و لهذا فرمود: فتوکل علي الله: پس بر خدا توکل کن.

 

فرق بين تفويض و توکل و ثقه

بدان که تفويض نيز غير از توکل است، چنانچه ثقه غير از هر دو است. و از اين جهت آنها را در مقامات سالکان جداگانه شمرده‏اند. خواجه فرمايد: التفويض ألطف اشارة و أوسع معني من التوکل. ثم قال: التوکل شعبة منه: يعني تفويض لطيف‏تر و دقيق‏تر از توکل است، زيرا که تفويض آن است که بنده قوه و توان را از خود نبيند و در تمام امور خود را بي‏تصرف داند و حق را متصرف، و اما در توکل چنان نيست، زيرا که متوکل حق را قائم مقام خود در تصرف و جلب خير و صلاح قرار دهد. نظر خواجه اين است که تفويض اوسع است و توکل شعبه‏اي است از آن، زيرا که توکل در مصالح است، به خلاف تفويض که در مطلق امور است. و نيز توکل واقع نمي شود مگر بعد از وقوع سبب موجب توکل، يعني امري که در آن توکل مي‏کند بنده بر خدا. مثل توکل بعد از آنکه متوجه شديم دشمنان حق براي ضربه زدن به ما جمع شده اند. اما تفويض قبل از وقوع سبب است، چنانچه در دعاي مروي از رسول خدا، صلي الله عليه و آله، است: اللهم اني أسلمت نفسي اليک و ألجأت ظهري اليک و فوضت أمري اليک. گاهي بعد از وقوع سبب است، مثل تفويض مؤمن آل فرعون. تا اينجا ديدگاه خواجه بيان شد.

در اعم شمردن تفويض از توکل مسامحه است و نيز دليلي نداريم نيست بر آنکه توکل فقط بعد از وقوع سبب است، بلکه در هر دو مورد جاي توکل هست. و اما در حديث شريف که فرمود: فتوکل علي الله بتفويض ذلک اليه. تواند بود که چون توکل نيست مگر با رؤيت تصرف خويش، لهذا براي خود وکيل اتخاذ نموده در امري که راجع به خود مي‏داند، حضرت خواسته است او را ترقي دهد از مقام توکل به تفويض، و به او بفهماند که حق تعالي قائم مقام تو نيست در تصرف، بلکه خود متصرف ملک خويش و مالک مملکت خود است. خواجه نيز در منازل السائرين، در درجه ثالثه توکل، تنبه به اين معني داده است.

و اما ثقه نيز غير از توکل و تفويض است، چنانچه خواجه فرموده: الثقة سواد عين التوکل نقطة دائرة التفويض و سويداء قلب التسليم. يعني مقامات ثلاثه بدون آن حاصل نشود. بلکه روح آن مقامات ثقه به خداي تعالي است، و تابنده وثوق به حق تعالي نداشته باشد داراي آنها نشود. پس، معلوم شد نکته آنکه حضرت پس از توکل و تفويض فرمودند: ثق به فيها و في غيرها.

 

* منبع: چهل حديث امام خميني(ره)، حديث سيزدهم، با تلخيص.


 

 

 

 

 

 

 

فصل دوم: حديث خوبان

مراقبت نسبت به وسوسه‏هاي علمي: مرحله دوم سير و سلوک

آيت الله جوادي آملي (حفظه الله) با اندکي تلخيص

 

شناخت و تعقل

سالکي که براي تهذيب روح قدم برمي دارد، شيطان مسائل موهوم و متخيل را معقول جلوه مي‏دهد. باطل را به جاي حق و حق را به جاي باطل نشاندن، شيطنت است. هنگام شروع به شناخت مبدأ و معاد و ساير بخش‏هاي معارف الهي، شيطان ابتدا در اصل فراگيري علوم الهي رهزني مي‏کند؛ بدين گونه که يا زرق و برق را به انسان ارائه مي‏کند، يا مشکلات را در نگاه او بزرگ جلوه مي‏دهد و او را به فقر تهديد مي‏کند: «الشيطان يعدکم الفقر: شيطان شما را از فقر مي‏ترساند» تا او را از اصل فراگيري علوم الهي بازدارد و اگر موفق نشد، آنگاه در علم او خلل وارد مي‏کند.

وقتي سالک در اصل فراگيري، از گزند شيطان رهايي يافت، مي‏پندارد راه باز است و خطري در پيش نيست، ولي هنگام شروع به عمل با وسوسه ديگر شيطان روبرو مي‏شود؛ وسوسه شيطان اين است که ديدگاه‏هاي خود سالک را به جاي وحي يا عقل مبرهن مي‏نشاند، توضيح اين که: کار شيطان در درون دستگاه نفس، جابه جا کردن است. در انسان قوه‏اي به نام «قوه متخيله» است که وظيفه تجزيه و ترکيب را بر عهده دارد؛ انسان عاقل معتدل در تعديل اين قوه، رياضت مي‏کشد؛ رياضت کشيدن يعني هوشمندي به خرج دادن و قواي نفس را کنترل کردن و کار را به دست قوه متخيله ندادن. در حالي که قوه متخيله از بهترين نعمت‏هاي الهي است. اين قوه نيروي بسيار خوب و بازوي قوي براي نفس در احضار خاطرات است ولي دخل و تصرفي که خود مي‏کند نارواست. گاهي محمولي را که از آن موضوع نيست به آن اسناد مي‏دهد و گاهي موضوعي را که به اين محمول مربوط نيست، موضوع قرار مي‏دهد، در اين گونه موارد خطا پيش مي‏آيد.

شيطان اگر بخواهد عالم و متفکري ديني را بفريبد، وهم و خيال را به جاي عقل، و موهوم و متخيل را در رتبه معقول مي‏نشاند و حرف مدعيان دروغين نبوت را به جاي سخن انبيا، ثبت مي‏کند و در نتيجه فريب خورده به رأي خود عمل مي‏کند يا به دام مغالطه‏هاي گوناگون فکري مي‏افتد. از اين رو هر جا انسان مطلبي را نادرست مي‏فهمد بر اثر دخالت شيطان و ابزاري است که شيطان در درون جان آدمي دارد؛ زيرا مغالطه با دخالت وهم تحقق مي‏يابد و وهم ابزار نيرومند شيطان است. به همين جهت در جوامع روايي ما بابي گشوده شده است که مستقيماً ناظر به اوصاف، احوال و افعال علماست.

شيطان وقتي در جبهه درک مطلب ناکام ماند و انسان در مقام درک موفق شد، آنگاه مي‏کوشد در مراحل بعدي مانند تعليم، تدريس، تدوين و... راه يابد تا عالم را گرفتار غرور کند و در نتيجه به جاي ديدن خدايي که معلم حقيقي است، خود را ببيند و براي خودنمايي کار بکند. ائمه معصومين: به ما آموخته‏اند:

مبادا با رأي و فکر خود چيزي را به عنوان حق تلقي کنيد. بسيار دشوار است که انسان به جايي برسد که در باره حق و باطل فتوا بدهد و سختي آن تنها در تحصيل علم نيست، بلکه يک لحظه به هوس داعيه‏دار «نه» گفتن است.

به تعبير مرحوم سيد حيدر آملي (رحمة الله عليه) گاهي انسان، غافل است و نمي‏داند که در درون وي چه خواهش‏هايي مطرح مي‏شود؛ گاهي در درون به طور مرتب، جاه‏طلبي و مقام‏خواهي انسان را به امري دعوت مي‏کند و او بايد دريابد که پيشنهاد از طرف کيست و صدا از گلوي صياد، بيرون مي‏آيد و بايد به او «نه» بگويد.

کسي که همه تلاش و کوشش او در ابطال سخن حق رقيب صرف مي‏شود و هنگامي که نتوانست آن را ابطال کند، به توجيه سخن خودش بر مي‏آيد، او با خود بازي کرده و به دنيا و لهو و لعب تن در داده است.

همان طور که در ورزش کشتي به خاک ماليدن پشت رقيب مطرح است، در کشتي دروني نيز به خاک ماليدن بيني رقيب مطرح است و چون ما خود، رقيب خود هستيم و ديگري با ما دشمن نيست، در اسلام به ما گفته‏اند:

بهترين حالات نمازگزار، سجده است و مستحب است سجده، طولاني‏تر از رکوع باشد و نيز گفته‏اند: گذاشتن هفت عضو بر روي زمين، واجب و گذاشتن عضو هشتم يعني بيني، مستحب است و اين همان «رغم الانف» يعني بيني را در مقابل خدا به خاک ماليدن است.

از امام رضا7 پرسيدند: چرا محل سجده بايد يا زمين باشد يا چيزي که از زمين مي‏رويد، ولي از خوردني‏ها و پوشيدني‏ها نيست؟ فرمودند: براي اين که انسان از خوراکي و پوشاکي که معبود دنيازدگان است، چشم بپوشد:

«عن هشام بن حکم قال: قلت لابي عبدالله7 اخبرني عما يجوز السجود عليه وعما لا يجوز. قال: السجود لا يجوز الا علي الارض او ما انبتت الارض الا ما اکل او لبس. فقلت له: جعلت فداک ما العلة في ذلک؟ قال: لان السجود هو الخضوع لله عزوجل فلا ينبغي ان يکون علي ما يؤکل ويلبس لان ابناء الدنيا عبيد ما ياکلون ويلبسون والساجد في سجوده في عبادة الله تعالي. فلا ينبغي ان يضع جبهته في سجوده علي معبود ابناء الدنيا الذين اغتروا بغرورها والسجود علي الارض افضل، لانه ابلغ في التواضع والخضوع لله عزوجل».

بنابراين، گذاشتن بيني بر سنگ يا خاک، براي خاک مالي کردن منشأ جاه طلبي و خودخواهي است. در همين زمينه، روايات نوراني فراواني به اين مضمون وجود دارد که اين شجاعت و شهامت را در دوران تحصيل داشته باشيد تا اگر چيزي از شما پرسيدند و نمي‏دانيد بگوييد: نمي‏دانم، و اين کار هر کسي نيست. در اين زمينه، دعا نقش آموزنده‏اي دارد. امام عصر7 در دعاي افتتاح، به پيشگاه خدا عرض مي‏کند: «فارحم عبدک الجاهل» و اين خيلي شجاعت مي‏طلبد.

شجاع کسي است که مقام خواهي را به خاک بمالد و چيزي را که نمي‏داند، بگويد نمي‏دانم.

امام صادق7 مي‏فرمايد: «و اياک و خصلتين يهلک فيهما الرجال: ان دين بشيء من رايک و تفتي الناس بغير علم» خود را از دو خصلت هلاکت‏بار نجات ده: به چيزي که براي تو، نه با عقل قطعي و نه با وحي مسلم، ثابت نيست، معتقد نشو و براي ديگران نيز آن را به عنوان مطلبي علمي يا ديني نقل نکن.

در اين صورت بدعت و خودبيني رخت بربسته، سنت و خدابيني به جاي آن مي‏نشيند. از اين رو درباره عمار ياسر گفته شده که او از سر تا قدمش غرق در ايمان است: «ان عمارا ملي أيمانا من قرنه الي قدمه و اختلط الايمان بلحمه و دمه»

با از ميان برداشتن خودخواهي و جاه طلبي، سراسر هستي انسان را در قلمرو عقل، معرفت؛ و در منطقه نفس، تخلق به اخلاق الهي و در محدوده اعضا و جوارح، عمل به دستورهاي الهي تشکيل مي‏دهد و چنين کسي مانند عمار ياسر سراسر وجودش غرق در ايمان مي‏شود.

 

قياس رهزن

گفته مي‏شود: نخستين کسي که بر اساس قياس و رأي خود عمل کرد شيطان بود؛ در حالي که قياس کردن مبتني بر احاطه بر همه جوانب مطلب است و او چنين احاطه علمي نداشت. شيطان گفت من براي آدم سجده نمي‏کنم، چون از او بهترم؛ زيرا آفرينش من از آتش و خلقت وي از خاک است: «خلقتني من نار وخلقته من طين»

شيطان بر اساس حس، طبيعت و تن را مورد ارزيابي قرار داد؛ ولي خداوند بر مدار عقل پاسخ مي‏دهد که اولاً معيار ارزش به تن نيست. بلکه به روح است و ثانياً حضرت آدم که مسجود قرار گرفت، براي اين نبود که از خاک خلق شد، بلکه براي آن بود که روح الهي در او تجلي کرد. ذات اقدس اله به شيطان و فرشتگان فرمود: «اني خالق بشرا من طين» من بشري را از گل مي‏آفرينم. يعني، در اين بخش، شما هيچ گونه مأموريت و مسئوليتي نداريد.

آنگاه در مرحله دوم فرمود: «فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين» وقتي روح «الله» در او جلوه کرد به احترام آن تجلي، بايد به آدم سجده کنيد. اما شيطان بخش دوم را ناديده گرفت و بخش اول را تمام موضوع پنداشت؛ زيرا خلقت خود را با خلقت بدن آدم سنجيد؛ در حالي که بدن مورد نظر نبود، چون خدا نفرمود: «اني خالق بشرا من طين، فاذا خلقته من طين فقعوا له ساجدين» بلکه فرمود: «فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين».

پس جنبه «روح» را که اساس بحث است اصلاً مطرح نکرد و «بدن» را که خارج از محل بحث بود «تمام الموضوع» قرار داد و اين همان قياس باطل است. قياس‏هاي باطل که پايه بسياري از انحراف‏هاي علمي و عملي در انسان مي‏شود، محصول دخالت قوه متخيله آدمي در محدوده عقل است و سالکان صراط مستقيم معرفت و عمل بايد با هوشمندي و رياضت، کار را به دست قوه متخيله و قواي نفس نسپارند.

 

عقل عارف و نفس عزوف

از آن جا که قرآن، اهل بيت عصمت و طهارت را از گزند هر گونه خطا و عصيان و نسيان، معصوم و مصون مي‏داند، سخنان اهل بيت: در کيفيت تزکيه نفس و شناخت موانع سير آدمي به سوي خدا، سهم مؤثري دارد؛ زيرا اينان، راه شناساني هستند که راه را به خوبي پيموده‏اند و راهنماياني هستند که سالکان را به درستي رهبري مي‏کنند.

يکي از سخنان اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (عليه افضل صلوات المصلين) درباره تهذيب روح و تزکيه نفس، اين است: «لا يزکو عند الله سبحانه الا عقل عارف و نفس عزوف» يعني، فقط انسان صالحي به نزاهت روح و تزکيه نفس موفق است که داراي دو رکن باشد: عقل عارف و نفس عزوف.

«عقل عارف» عقلي است که در تشخيص صدق و کذب، حسن و قبح و حق و باطل، اشتباه نکند و پس از فهميدن صدق و حسن و حق و تشخيص آنها از قبح و کذب و باطل نيز بايد حق و صدق را فراهم کند و از باطل و کذب بپرهيزد و نيک را انتخاب و از قبيح، اجتناب کند.

«عزوف» يعني کسي که نسبت به گناه، بي رغبت است و خود را از گناه باز مي‏دارد. گاهي نفس ميل به گناه دارد؛ ولي عقل او را راهنمايي مي‏کند؛ اما گاهي بر اثر هدايت و تدبير عقل، نفس مي‏فهمد که گناه سم است و بايد به آن، عازف و بي رغبت بود. براي اين که عقل، عارف و نفس، عزوف شود شرايطي است و سرانجام همه امور را بايد از ذات اقدس خداوند مسئلت کرد و بر او تکيه کرد.

ابوالحسن عامري در رساله «الامد علي الابد» مي‏گويد: جسم را طبيعت، «تحريک» مي‏کند و حرکت بدن ما بر عهده نيروي طبيعي است و آن نيروي طبيعي بدن را نفس «تدبير» مي‏کند و نفس نيز به وسيله عقل «هدايت» مي‏شود؛ چون درک معارف کلي بر عهده عقل است؛ اما عقل را خدا «تقدير» مي‏کند.

پس اگر اعضا و جوارح بدن بخواهد کاري مانند نماز يا جهاد انجام دهد، حرکت‏ها بر اثر تحريک نيروهاي طبيعي است و نيروهاي طبيعي را نفس، تدبير مي‏کند و هدايت نفس را عقل بر عهده دارد؛ اما تقدير و اندازه‏گيري اين هدايت‏ها را خداوند به عقل عطا مي‏کند. پس در صورتي کار، رنگ الهي مي‏گيرد که به تدبير نفس وهدايت عقل برسد و در آن جا از تقدير الهي استمداد کند.

اين بخش ادراک است که عقل با اين کار به عرفان نظري راه پيدا مي‏کند؛ اما بعد از معرفت و فهميدن حق و باطل، عمل کردن به آن مهم است. چه بسا انسان عالم باشد ولي توفيق عمل پيدا نکند.

 

حرم امن اخلاص

شيطان در بخش علمي هرگز انسان را رها نمي‏کند جز اين که در محدوده علم، جزو بندگان «مُخلَص» باشد؛ يعني به مقام عقل مجرد محض بار يابد؛ زيرا در محدوده عقل محض، وهم و خيال را راهي نيست و تجرد شيطان، تجرد وهمي است. بنابراين، شيطان به عقل محض بار نمي‏يابد و به کسي که در مرحله عقل صرف به سر مي‏برد هرگز دسترسي ندارد و نمي‏تواند در قلمرو تجرد تام، مغالطه‏اي راه اندازد تا عاقلي را بفريبد.

انسان عاقل، از آن جهت که عاقل است، به دام اهريمن وهم نمي‏افتد. آن کس نيز که به مرحله عقل محض در بعد عمل بار يابد، شيطان را به حرم امن وي، راهي نيست؛ زيرا آن جا برتر از شهوت و غضب است و شهوت و غضب ابزار تيز و تند شيطان است. در قرآن کريم آمده است که اگر کسي جزو بندگان مخلص شود، شيطان به حرم امن او راه ندارد: «قال فبعزتک لاغوينهم اجمعين الا عبادک منهم المخلصين».

استثناي مخلَصين از اين جهت نيست که شيطان نسبت به آنان مهربان است؛ بلکه از آن روست که در ساحت آن مقام منيع تسليم است و توان رخنه به آن را ندارد. همان طور که شيطان‏ها به آسمان‏هاي بلند راه ندارند و هرگاه شيطاني بخواهد به مهبط وحي و مخزن علم الهي راه يابد، شهاب «رصد» به حيات او خاتمه مي‏دهد: «فمن يستمع الان يجد له شهابا رصدا»

در فن مغالطه علمي و شهوت و غضب عملي، هيچ شيطنتي به مقام عقل نظري و عقل عملي محض راه ندارد و هرگاه وهم يا خيال بخواهد به منطقه عقل راه يابد، با تير عقل طرد و رجم خواهد شد و آنان جزو اوحدي از انسان‏ها هستند. البته تا به آن جا رسيدن و نيز حفظ و نگهداري آن مقام، بسيار سخت است؛ زيرا انسان از آن جهت که داراي نفس متحرک و روح سيال است، تنزل او هر لحظه ممکن است مگر اين که لطف خدا شامل حال او شود.

 

 

 

 

 

هشدار! اخلاق فقط با مطالعه درست نمي‏شود

از درس اخلاق آيت الله عبدالکريم حق شناس (رحمه‏الله)

من به شما هشدار مي‏دهم! يک وقت نگوييد: «نه بابا! درس اخلاق نمي‏خواهد! خودمان إن‏شاءالله به اين مطالب مي‏رسيم! خودمان کتب اخلاقي را مطالعه مي‏کنيم و لازم نيست که به جلسه اخلاق برويم...»، نمي‏رسي باباجان! ما نمي‏توانيم خودمان را برسانيم، بايد از همان اول که جامع المقدّمات را باز مي‏کنيم، استاد اخلاق داشته باشيم؛

حتماً در يک جلسه اخلاقي شرکت کنيد. «وَالَّذِينَ يؤْتُونَ مَا آتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَي رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ»

من به آقايان همکار خودم و به محصلين معارف اسلامي دانشگاهي هشدار مي‏دهم که اگر مي‏خواهند توفيق تحصيل علم برايشان ادامه پيدا کند، بايد در درس اخلاق شرکت کنند! نزديک منزلتان هر جا که هست، شمال شهر، وسط شهر، جنوب شهر و ... جلسه‏اي پيدا کنيد و حتماً در آن شرکت کنيد! آخر بايد ببينيد که آن سوي عالم هم چه خبر است! پشت اين دستگاه چه خبر است که بوعلي‏ها را اسير کرده است. ابوعلي‏سينا که مي‏فرمايد: من هيچ چيزي را بدون «لم» و «بم» قبول نکرده‏ام؛ مي‏گويد:

با جان و روان بوعلي، مهر علي                 چون شير و شکر به هم درآويخته‏اند

آن کسي که تعبداً هيچ چيزي را قبول نمي‏کند، حالا آمده دل بسته و غلام علي شده است! الله اکبر! در نامه دانشوران است که به ابوسعيد مي‏نويسد: «اي صديق يگانه! ما همه‏اش در بند دنيا و ماديت هستيم! براي همين است که نه دنيا داريم و نه آخرت»!

«اوحي الله تبارک و تعالي الي الدنيا اخدمي من خدمني»؛ اين خطاب تکويني است؛ يعني اي دنيا! خدمتگزار کسي باش که خدمتگزار من است. «واتعبي من خدمک»؛ هر کسي که خدمتگزار توست را در رنج و محنت و بلا قرار بده!

 

دليل جلوه‏گري دنيا در نظر ما چيست؟

نکته‏اي که مي‏خواهم تذکر دهم به رفقاي عزيز دانشجو اين است که همه ما و عالم، در محضر و حضور پروردگار عزيز هستيم، عالم محضر علم است و ما هم در اين مکتب،‏ مشغول تحصيليم. يک بار بنده به مدرسه آقاي حجت رفتم. چند تن از آقايان اهل علم که از کَن آمده بودند، نيز در آنجا حضور داشتند به من گفتند: «شما پيش آقاي بروجردي برو و به ايشان بگو: ما به دنيا ميل پيدا کرده‏ايم! نياز به درس اخلاق داريم»، آن طلبه‏ها، فاضل بودند و درس خارج مي‏رفتند؛ در عين حال مي‏گفتند: دنيا در نظر ما بزرگ شده است!

رسول اکرم9 فرمودند: «هر وقت ديديد که دنيا در نظر شما بزرگ شد،‏ ناگزير آخرت در نظرتان کوچک شده است؛ چون نسبت دنيا با آخرت، معکوس است و آخرت کاملاً در برابر دنيا قرار دارد. لذا هرچه محبت و اشتغال به اين طرف زيادتر شود، از محبت و اشتغال به آن طرف کم مي‏شود.

رابطه‏اي اين دو، مانند رابطه مغرب و مشرق است؛ شما هر قدر از مشرق دور شوي، به مغرب نزديک مي‏شوي و هر مقدار که از مغرب دور شوي،‏ به مشرق نزديک مي‏شوي؛ آقاجان من! آيا من که مغني مي‏خوانم، يا مختصر مي‏خوانم، يا حتي بالاتر،‏ رسائل مي‏خوانم يا حتي بالاتر از اين‏ها ... آيا اين درس‏ها متکفل آن است که آخرت را در نظر من بزرگ کند؟‏ خير آقا! اين درس‏ها يک فن است و آن، فن ديگر است که البته به قول حضرت امام تهذيب و اخلاق در رأس علوم است.

 

وابستگي توفيق ادامه تحصيل به جلسات اخلاقي

همين الآن، يکي از جوان‏هايي که واقعاً در حال مراقبه است، به من گفت: «آقا! من اگر علم اخلاق تحصيل نکنم، تحصيلاتم منقطع مي‏شود!» بنده هم همين طورم. همه همين‏طورند که اگر مطالب اخلاقي را مورد مذاکره قرار ندهند، توفيق تحصيلشان، خيلي ساده از بين خواهند رفت. واقعاً توفيقات و تحصيلات منقطع خواهد شد؛ رفقا!

استعداد و عشق به تحصيل را خدا مي‏دهد و غايتش هم اين است که خدمتگزار امام زمان (عج) باشيم. پس بايد اخلاق باشد تا توفيقات ادامه پيدا کند. بعضي رفقاي مدرسه مي‏گفتند:‏ «ما که به جايي نمي‏رسيم! نهايتش اين است که مي‏رويم يکي از اين کتاب فروشي‏ها و آنجا شاگرد مي‏شويم!» وقتي تحصيل قطع شود، عاقبت اين طوري مي‏شود؛ اي رفقاي عزيز!

پس در هر مرتبه‏اي که هستيد، ولو اينکه در مراتب عالي علمي حوزه علميه هم که باشيد، بايد مذاکره اخلاقي داشته باشيد؛ مانند ما که پنجشنبه‏ها، کتاب‏هاي علمي را کنار مي‏گذاشتيم و چهارپنج نفري، با آقاياني که همه از بزرگان و سرورهاي بنده بودند، مي‏نشستيم و مذاکره اخلاقي مي‏کرديم. همان يک روز، هفته آتي ما را تأمين مي‏کرد. خلاصه آنها گفتند: برو به آقا بگو ما درس اخلاق مي‏خواهيم! وقتي که من به ايشان عرض کردم، ايشان فرمودند: من براي ده هزار نفر آقايان اهل علم، از کجا استاد اخلاقي تهيه کنم؟ يعني ايشان حرف را رد نکردند و به فکر رفتند که براي اين همه طلبه چه بايد بکنند! فهميدي داداش جان؟! معلوم مي‏شود اين، مطلب بزرگي است که آقايان بايد به درس اخلاق حاضر شوند تا تحصيلاتشان ادامه پيدا کند و سودبخش بشود!

پدر يکي از طلبه‏ها که در مدرسه دارالشفا حجره داشت، آمد و حجره او را قشنگ و پاکيزه رنگ کرد و پرده‏هاي قلم کار اصفهاني و چراغ خوراک پزي آلماني و... برايش گذاشت. اين پسر گفت: «پدرم اين کارها را کرده تا من درس بخوانم، ولي آنچه بايد در من باشد که در رأس همه مسائل است و اگر چيزي جز آن نباشد، همان کافيست، در من نيست؛ من عشق به تحصيل ندارم و اين مسأله مهم در من از بين رفته است»!

 

هشدار! اخلاق با مطالعه درست نمي‏شود

من به شما هشدار مي‏دهم! يک وقت نگوييد: «نه بابا! درس اخلاق نمي‏خواهد! خودمان إن‏شاءالله به اين مطالب مي‏رسيم! خودمان کتب اخلاقي را مطالعه مي‏کنيم و لازم نيست که به جلسه اخلاق برويم...»، نمي‏رسي باباجان! ما نمي‏توانيم خودمان را برسانيم، بايد از همان اول که جامع المقدّمات را باز مي‏کنيم، استاد اخلاق داشته باشيم؛ و الا تحصيلمان هم بريده خواهد شد و عشق تحصيلي از ما سلب مي‏شود.

 

تعليم معارف يعني دستگيري از ايتام آل محمد9

براي اينکه شوق شما بيشتر شود و بنده روسياه هم إن‏شاءالله در ادامه راه براي خدمت حاضر شوم، روايتي مي‏خوانم؛ «فقيه واحد ينقذ يتيما من ايتامنا المنقطعين عنا و عن مشاهدتنا بتعليم ما هو محتاج اليه»، يک فقيه و عالمي که يتيمي از ايتام ما را که به خاطر دوري از ديدار ما، از آنچه بدان نيازمند است محروم شده، از چنگال شيطان رهايي دهد، «اشد علي ابليس من الف عابد» بالاتر و برتر از هزار شخص مقدس است که فقط عبادت مي‏کند و به ديگران کار ندارد. اين يک نفر که اشخاص را به کلمات آل محمد آگاهي مي‏دهد، از هزار عابد برتر است؛ اين يعني شما بايد روايات اهل بيت را بيان بفرماييد و در بين مردم، مبين احکام و روايات باشيد.

ببينيد خدا چقدر مردم را دوست دارد که براي دستگيري از آنها اين طور پاداش قرار مي‏دهد؟! مي‏دانيد يتيم حقيقي کيست؟ يتيم آن کسي نيست که پدرش مرده باشد، چون ممکن است اين شخص در آينده يکي از بزرگان بشود و از محروميت نجات يابد؛ اما کسي که از علم و ادب محروم مانده هميشه در محروميت خواهد ماند و يتيم واقعي است. کسي هم که به محضر و مشاهده اهل بيت نرسيده باشد، واقعاً يتيم است و ادب نشده است و نياز به دستگيري دارد.

حال چرا اين فقيه بالاتر از هزار عابد است؟! «لان العابد همّه ذات نفسه فقط» چون آن عابد مقدس مي‏خواهد خودش را نجات بدهد و عبا را فقط سرخودش کشيده است؛ اما اين فقيه «و هذا همّه مع ذات نفسه ذات عبادالله و امائه» مي‏خواهد که علاوه بر نجات خودش، بندگان خدا را نجات بدهد. او شغلش، شغل انبياست. «لينقذهم من ابليس و مردته» او به دنبال اين است که بندگان را از چنگال ابليس و کارگزاران او خارج کند. «فَذلِکَ هُوَ أفضَل عِندالله مِن ألفَ ألفَ عابِد و ألفَ ألفَ عابدة» چنين عالمي از هزار هزار مرد عابد و هزار هزار زن عابد برتر است؛ يعني اصلاً با اين‏ها قابل مقايسه نيست، داداش جان!

حالا آقايان گوينده فهميدند که نسبت به آقايان شنونده چه موقعيتي دارند؟ آيا اين حديث که از لسان موسي بن جعفر7 آمده، مشوق نيست؟ در روايت ديگري آمده است که راوي مي‏گويد من از امام صادق7 درباره معناي اين آيه پرسيدم: «مَنْ أَحْياها فَکأَنَّما اَحيا النَّاسَ جميعاً»‏ يعني چه؟ حضرت فرمود: مقصود کسي است که مردم را از ضلالت به هدايت و از راه کج به راه راست هدايت کند.

شناسنامه

مکاتبه و اندیشه

ماهنامه فرهنگي اجتماعي دانشجويي
صاحب امـــــتياز: نهاد نمايندگي مقـــام معظم رهبري در دانشگاه ها
سر دبير: محمدعلي ليالي
شوراي سياست گذاري: داوود رنجبران، محمدجواد واعظی، محمدعلي ليالي، صالح قنادي، ، حسن قدوسی زاده،محمدباقر پوراميني، محمد شکراللهي

 سایت و فضای مجازی: فرید حاجی زاده
امور مشترکان: محمد فراهاني
نشـــاني: قــم، بلوار جمهوري اسلامي نهــاد نمــايندگي مقــام معظم رهبري در دانشگاه ها، معاونت مطالعات راهبردي
تلفن تحريريه: 02532934633
تلفن امور مشترکان:02532110355
صندوق پستي: 413-37185
پيامک:09191500933

پست الکترونيک:

واحد فنی سایت

این ایمیل آدرس توسط سیستم ضد اسپم محافظت شده است. شما میباید جاوا اسکریپت خود را فعال نمایید  

نشریه

این ایمیل آدرس توسط سیستم ضد اسپم محافظت شده است. شما میباید جاوا اسکریپت خود را فعال نمایید

پیوندها

آمار بازدید از فصلنامه

2415428
امروز
دیروز
ماه جاری
ماه گذشته
بازدید کل
1914
6942
92923
136964
2415428

امروز: یکشنبه، 03 ارديبهشت 1396 - ساعت: 15:02:02
بازگشت به بالا