صفحه اصلیفصلنامه شماره 50بخش پنجم : کلام و عقاید

بخش پنجم : کلام و عقاید

 

 

 

بخش پنجم

کلام و عقايد

 

پرسش و پاسخ‏هايي درباره معاد

برگرفته از کتاب فرجام شناسي اثر محمدرضا کاشفي و سيد محسن ديباجي

قسمت اول

 

ضرورت فرجام انديشي

پرسش 1. «فرجام انديشي» چه ضرورتي دارد؟

انسان به عنوان موجودي از موجودات هستي، به طور دائم در حال حرکت و تکاپو است و رو به مقصد دارد؛ چرا که هر کاري، يک «براي» دارد. چرا درس مي‏خواني؟ براي اينکه دانا و توانا بشوم؛ چرا کار مي‏کني؟ براي اينکه تحصيل درآمد و معيشت کنم؛ چرا تحصيل معيشت مي‏کني؟ براي آنکه غذا تهيه کنم و همين‏طور در مقابل هر «چرا»، يک «براي» وجود دارد.

همين «براي»‏ها است که کار انسان را معنادار مي‏کند و اگر کاري که انجام مي‏دهد، در مقابل «چرا»، «براي» نداشته باشد، آن کار لغو، عبث و بيهوده تلقّي مي‏گردد. بزرگان حکمت، اثبات کرده‏اند: هيچ‏گاه از انسان، کاري که فاقد هرگونه غرض و هدف باشد، صادر نمي‏شود؛ بلکه عبث‏ها نسبي است، براي مثال فعلي که از يک شوق و ادراک خيالي است، به تناسب خودش عبث نخواهد بود؛ ولي با توجّه به اينکه هدف عقلاني ندارد، آن را عبث مي‏خوانيم.

از طرفي انسان به طور فطري کمال‏جو است؛ يعني، مي‏خواهد سعه وجودي بيشتري بيابد و علم، قدرت، اراده و حياتش نامحدود و مطلق باشد. او طالب و خواستار و جوياي کمال مطلق است؛ به صورتي که اگر قدرت مطلق جهان باشد و عالم را در اختيار داشته باشد و به او بگويند جهان ديگري هم هست، به طور فطري مايل است آن جهان را هم در اختيار داشته باشد، يا مثلاً هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم ديگري هم هست، به طور فطري مايل است آن علوم را نيز بياموزد. در حقيقت انسان، به هيچ حدّي از کمال قانع نيست و هرچه داشته باشد، بيش از آن مي‏خواهد و اين امري روشن و غيرقابل ترديد است.

اگر به تمام دوره‏هاي زندگاني بشر توجّه کنيم و تاريخ را ورق بزنيم، اين کمال‏جويي، کمال‏طلبي، کمال‏خواهي و عشق به کمال مطلق را خواهيم يافت. کمتر دين و مذهبي را در جهان مي‏توان يافت که در اين باره سخن نگفته باشد؛ هرچند در تحليل، تعلّق و تشخيص کمال و راه رسيدن به آن اختلاف نظر هست؛ ولي همه در اين اصل متّفق‏اند که: «آدمي به طور فطري کمال‏جو است».

با توجّه به اين دو اصل؛ يعني، «حرکت و تحوّل دائمي انسان» و «کمال‏جويي فطري او» ـ که پيشينه‏اي به اندازه حيات بشري دارند ـ اذعان خواهيم کرد که فرجام‏انديشي، غايت نگري، دور انديشي و تفکر در مقصود نهايي، يکي از دغدغه‏هاي پايا و ديرپاي آدمي بوده، هست و خواهد بود.

مگر مي‏شود انسان در سيطره اين دو مسئله، خود را بيابد و عاقبت‏انديش نباشد؟ آيا مي‏توان گفت: آدمي در طول زندگي خود، هيچ‏گاه به هدف يا مقصود خود نينديشيده و نمي‏انديشد؟ کمترين توجّه و دقّت به زندگي روزمره خود که نمايانگر کوشش و سعي او بر دستيابي به هدف و هدف‏هايي است نشانگر آخرانديشي او است.

کدام انسان را مي‏توان يافت که در فعاليت‏هاي روزمره، ساليانه و در طول عمر خود، بدون هدف و مقصود بوده است؟!

حتّي انساني که عملکرد ناپسند و غيرعقلاني دارد، براي کارهاي خود توجيه و براي مقاصد خود دليل ارائه مي‏کند. احساس مسئوليت در برابر حرکت جهان هستي و کمال‏جويي، انسان را وادار مي‏سازد که فرجام‏انديش و عاقبت‏نگر باشد و اين خود يکي از افتخارات بزرگ و از نشانه‏هاي اشرف بودن انسان بر موجودات ديگر است.

 

فوايد فرجام‏انديشي

پرسش 2. فوايد فرجام‏انديشي چيست؟

«فرجام انديشي»، فايده‏هاي متعددي دارد که شمارش و شرح تفصيلي آن، در اين نوشتار نمي‏گنجد، از اين رو تنها به بعضي از فوايد آن اشاره مي‏شود:

1. ماندگاري و رهايي از بيهوده انگاري

نيستي بعد از وجود، خواه بعد از اين دنيا، و خواه بعد از ورود به قيامت، در هر صورت، با احاديث و آيات، ناسازگار است.

اعتقاد ما چنين است که، بعد از آفرينش، انسان، نيست نمي‏شود و قول رسول خدا9 آن را تأييد مي‏کند: «ما خلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء ...»(1)؛ «شما براي بودن و ماندن خلق شده‏ايد، نه براي فنا و رفتن».

همچنين، از آيات نيز، چنين فهميده مي‏شود:

«الَّذينَ يذْکرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلي جُنُوبِهِمْ وَ يتَفَکرُونَ في خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَک فَقِنا عَذابَ النَّارِ»(2)؛

«همان کساني که خدا را در حال ايستاده و نشسته، و آن گاه که بر پهلو خوابيده‏اند، ياد مي‏کنند و در اسرار آفرينش آسمان‏ها و زمين مي‏انديشند (و مي‏گويند:) بار الها! اينها را بيهوده نيافريده‏اي! منزّهي تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار!»

در واقع انديشه توحيدي بر اين است، که خداوند کار عبث انجام نمي‏دهد، و در صورت نابودي انسان بعد از وجودش، انديشه باطل و عبث بودن آفرينش، زنده مي‏شود.

2. دور انديشي

کسي که به عاقبت و فرجام خود مي‏انديشد، مي‏کوشد جانب احتياط را رعايت کند تا دچار خسران و ضرر نگردد. اين انديشه و دغدغه فکري، درباره آخر و پايان کار، انسان را وادار مي‏کند تا در جوانب کار، بيشتر بينديشد و اين مطالعه و احتياط، قهراً پيروزي و شيرين کامي را براي او، به ارمغان مي‏آورد؛ چنان که حضرت علي7 فرمود: «پيروزي به دور انديشي است و دور انديشي، در به کارگيري رأي است».(3)

3. تلاش علمي و عملي

با نگرشي جدّي و جديد به نظام هستي، طبيعت، خود و رابطه خدا، انسان و طبيعت مي‏انديشد. به بيان ديگر، عاقبت انديشي انسان را به خود‏آگاهي، جهان آگاهي و خدا آگاهي مي‏کشاند و در پرتو خودشناسي، درد حقيقت جويي در انسان زنده مي‏شود.

حضرت علي7 در اين باره فرموده است: «خدا رحمت کند کسي را که بداند از کجا آمده، در کجا است و به کجا مي‏رود؟»(4)

4. بلند همّتي

وقتي انسان به عاقبت خود انديشيد و آن را با دورانديشي و خود آگاهي همراه ساخت؛ به طور طبيعي به سوي شناخت هدف نهايي کشيده مي‏شود.

شناخت هدف، نقش اساسي در جهت دادن به فعاليت‏ها و انتخاب و گزينش کارها ايفا مي‏کند. کسي که هدفي، جز «لذّت دنيا» و کمالي را فراتر از «زندگي مادّي» نمي‏شناسد، کردار و رفتارهاي خود را به گونه‏اي تنظيم مي‏کند که تنها نيازهاي مادّي و خواسته‏هاي اين سويي‏اش تأمين گردد.

امّا کسي که هدف و مقصود نهايي خود را فوق اين جهان مادّي جست و جو مي‏کند، قهراً برنامه زندگي‏اش را به گونه‏اي طرّاحي و اجرا مي‏کند که هر چه بهتر و بيشتر، براي مقصود نهايي و آن سويي‏اش سودمند باشد.

حضرت علي7 فرمود: «بينا از دنيا توشه گيرد و نابينا براي دنيا توشه فراهم آورد».(5)

هر که پايان بين‏تر او مسعودتر                               جدتر او کارد که افزون ديد بر

زانکه داند کاين جهانِ کاشتن                                هست بهر محشر و برداشتن(6)

 

تلقّي انسان از فرجام‏شناسي

پرسش 3. از ديدگاه قرآن، انسان‏ها چه تلقّي‏اي از فرجام خود دارند؟

در يک نگاه کلّي، قرآن انسان‏ها را نسبت به آخرت دو دسته مي‏کند: دسته‏اي از مردم، زندگي دنيا را دوست داشته و به وراي آن توجّهي ندارند و در حقيقت فرجام زندگي خود را در همين دنيا جست‏وجو کرده، خواستار عاقبت دنيوي‏اند. خداوند براساس نظم و تدبير حاکم بر جهان، به بعضي از خواسته‏هاي آنان در اين دنيا پاسخ داده است؛ امّا در سراي آخرت، سرافکنده و نکوهيده، وارد جهنم مي‏شوند!

در مقابل، کساني هستند که طالب آخرت‏اند و ايمان دارند که پس از زندگي دنيايي، حياتي ارزشمند و جاودانه وجود دارد و از اين رو براي دستيابي به آن سعادت برين، در حدّ خود تلاش مي‏کنند.

به بيان ديگر، انسان‏ها يا دنيا خواه هستند يا آخرت طلب؛ خداوند در اين دنيا، موانع را از سر راه اين دو گروه برمي‏دارد تا آنان به حرکت و سير خود ادامه دهند و ابزارها و وسايل کافي را نيز در اختيارشان قرار مي‏دهد؛ ولي اين دو گروه يک فرجام نخواهند داشت. آنان که دنيا را بر آخرت ترجيح مي‏دهند، فرجام تلخي در انتظارشان است و آنان که آخرت را بر دنيا برتري داده‏اند، فرجام نيک و خوشي دارند.

قرآن مي‏فرمايد:

«مَنْ کانَ يرِيدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً. وَ مَنْ أَرادَ الاْخِرَةَ وَ سَعي لَها سَعْيها وَ هُوَ مُؤ مِنٌ فَأُولئِک کانَ سَعْيهُمْ مَشْکوراً. کلاًّ نُمِدُّ هؤلاءِ وَ هَؤلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّک وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّک مَحْظُوراً. انْظُرْ کيفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلي بَعْضٍ وَ لَلاْخِرَةُ أَکبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکبَرُ تَفْضِيلاً»(7)؛

«هرکس خواهان [دنياي] زودگذر است، به زودي هر که را خواهيم [نصيبي] از آن مي‏دهيم، آن‏گاه جهنم را ـ که در آن خوار و رانده داخل خواهد شد ـ براي او مقرّر مي‏داريم و هرکس خواهان آخرت است و نهايت کوشش را براي آن بکند و مؤمن باشد، آنان [هستند] که تلاش آنها مورد حق‏شناسي واقع خواهد شد. هر دوي آنان را از اعطاي پروردگارت مدد مي‏بخشيم، و عطاي پروردگارت [از کسي] منع نشده است. ببين چگونه برخي از آنان را بر برخي ديگر برتري داده‏ايم و قطعاً درجات آخرت و برتري آن بزرگ‏تر و بيشتر است».

آيات ياد شده، بيانگر اين حقيقت است که طالبان آخرت، عاقبت انديش و آخر بين و دوستداران دنيا، نزديک بين، دنيا انديش و محدودنگر هستند. از اين رو، بر حسب نظام تکويني عالم، خداوند نتيجه کار و عمل هر کس را به اندازه خواسته‏اش به او خواهد داد؛ اما فرجام نيک از آنِ کساني است که دورنگر و آخرت‏انديش‏اند.

 

معاد و هدف زندگي

پرسش 4. چگونه اعتقاد به معاد با هدف از زندگي در دنيا ارتباط دارد؟

در پاسخ به اين پرسش ابتدا بايد به چند نکته توجّه کرد:

يکم. ابتدا بايد معناي هدف مشخص شود؛ «هدف براي هر کار و هر راه، نقطه‏اي است که به آن، ختم مي‏شود».(9)

دقّت کافي در اين نکته، ما را از خطاهاي بسياري ايمني مي‏بخشد. در طول تاريخ بشر، اين خطاها بر سر راه کساني قرار گرفته است که به معناي صحيح «هدف» نينديشيده و يا آن را نيافته‏اند.

از اين رو، به غلط آنچه را که لازمه زندگي و يا از اجزاي حيات دنيوي بشر بوده و در مواردي ايده‏آل براي بخشي از زندگي به حساب مي‏آمده است، هدف براي کلّ حيات تلقّي کرده‏اند و با توجّه به چگونگي اين تلقي و انتخاب، دچار زيان در زندگي يا شکست‏هاي روحي شده‏اند. در اين باره، مي‏توان به کساني اشاره کرد که بهره‏مندي از لذّت‏ها و شهوت‏ها را هدف دانسته‏اند؛ در حالي که اين تصوّر غلطي است؛ زيرا آنچه جزو زندگي است، نمي‏تواند هدف آن باشد.

براي چنين افرادي پس از پايان زندگي (يعني حيات دنيوي)، رسيدن به هدف، هيچ تصويري ندارد! يا کساني که رسيدن به مدارج عالي علمي را هدف زندگي خود دانسته‏اند، علاوه بر آنکه ممکن است در رسيدن به اين مطلوب ناکام مانده و به دليل احساس شکست، ديد منفي و مأيوسانه‏اي نسبت به زندگي بيابند؛ در صورت موفقيت نيز، پس از پايان زندگي دنيوي، نيل به هدف ديگر براي آنان معنا نخواهد داشت.

بنابراين، بايد «نيازهاي زندگي» و «هدف از زندگي»، از يکديگر متمايز شود و آنچه داخل در محدوده زندگي است، هدف زندگي تلقّي نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگي، بايد وراي حيات طبيعي قرار گيريم؛ تا سراغ آن را در حيات طبيعي محض و شئون آن نگيريم.(10)

دوّم. بايد هدف را به درستي بشناسيم؛ روشن است که خردورزان و انديشمندان بسياري در همه جوامع ـ با توجّه به مکاتب گوناگون در طول تاريخ ـ هدف‏هاي متفاوتي براي زندگي ترسيم و ارائه کرده‏اند. امّا اين بدان معنا نيست که همه اين نظرها، درست باشد و همه اين هدف‏ها صحيح شناخته و به ديگران شناسانده شده باشد! ضديت و يا تناقض بسياري از اين هدف‏ها، نشانگر صحّت اين مدّعا است.

سوّم. راه رسيدن به هدف را بشناسيم؛ بيان يک مثال، قدري از اهميت نکته دوّم و سوّم پرده بر مي‏دارد.

فرض کنيد بيماري داريد که نياز فوري به دارويي خاص دارد. از طرفي، شما مي‏دانيد که اين دارو، تنها در يک داروخانه عرضه مي‏شود؛ امّا شما آنجا را نمي‏شناسيد. اکنون درمي‏يابيد که دانستن نام يا مشخصات اين داروخانه، از طرفي و يافتن آدرس آن از طرف ديگر، تا چه حد ضروري و جدّي است؛ يعني، همان قدر که دانستن نام و مشخصات داروخانه، براي يافتن دارو مهم است؛ اينکه شما از کدام خيابان و به چه شکلي برويد تا به آن داروخانه برسيد نيز اهميت خواهد داشت. بدون شک اگر نام و نشاني و چگونگي رفتن به داروخانه، به صورت اشتباه در اختيار شما قرار گيرد، لطمه‏اي جانسوز و جبران‏ناپذير در پي خواهد آورد.

چهارم. تنها يک بار شانس رسيدن به هدف را داريم؛ در اوّلين قدم از جست‏وجو براي يافتن هدف زندگي و راه رسيدن به آن، پاي ما به زنگ خطري برمي‏خورد که هرچند تکان‏دهنده است، امّا براي هوشياري و دقّت بيشتر سودمند خواهد بود. آن زنگ خطر با زبان خود به ما مي‏گويد: «تنها يک بار اين راه را خواهي رفت و يک بار زندگي را تجربه خواهي کرد». اين اخطار و گوشزد مهم و جدّي، ما را بر آن مي‏دارد که با دقّتي متناسب با اهميت موضوع و موشکافي بسيار، به کاوش بپردازيم و ضريب اطمينان بالايي براي يافته خود دست و پا کنيم.

با توجّه به نکات مذکور، متوجّه خواهيم شد که شناخت هدف زندگي، کار آساني نيست تا در توان ما يا امثال ما ـ که خود براي اوّلين و آخرين بار از اين راه مي‏گذريم ـ بگنجد. گويي بايد دستي از آستين غيب برآيد و با انگشت اشاره‏اي، هدف و سمت و سوي آن را به ما بنماياند.

خوشبختانه اين دست برآمده و در تعيين هدف و چگونگي رسيدن به آن، کاري کارستان کرده است. خداوند مهربان ـ که دوست دارد ما سعادتمند و نيک فرجام باشيم و بر ناتواني ما در اين باب، عليم است ـ حکيمانه و مشفقانه، رمز و راز آن را از آغاز تا انجام مي‏داند و هدف زندگي و راه رسيدن به آن را به خوبي و پله پله به ما مي‏آموزد.

با توجّه به نکات مذکور، اکنون مي‏کوشيم تا هدف زندگي انسان را از ديدگاه آيات قرآن، براي شما به صورت فشرده، تبيين کنيم.

قرآن کريم، هرچند به ساحت جسماني انسان و مراحل شکل‏گيري آن اشاره فرموده است(11)؛ امّا انسانيت انسان را به «روح» او مي‏داند.(12)

براساس آيات قرآن، روح و حقيقت انساني منسوب به خداوند است؛ يعني، روح انسان آفريده بي‏واسطه خداوند و ظهور تام و کامل اسما و صفات الهي است.(13) اما اين بُعد آسماني و جلوه حقيقي روح انساني، مربوط به هنگامي است که انسان، پا به حيات مادّي و دنيوي ننهاده است. اين مرحله، در واقع همان مرحله‏اي است که خداوند درباره آن مي‏فرمايد:

«لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ: به راستي انسان را در نيکوترين اعتدال آفريديم»؛(14)

بر طبق بعضي از آيات، روح انسان ـ که منسوب به خدا است و در اين مقام «روح خدا» ناميده مي‏شود ـ براي ورود به عالم مادّه تنزّل مي‏يابد؛ يعني، با حفظ هويت اصلي خويش، آن صفات و کمالات در او کم‏رنگ و کم‏رنگ‏تر مي‏گردد. اين محدوديت و کم‏رنگي، به دليل حجاب‏هايي است که روح انسان را فرا مي‏گيرد. در واقع، کمالات و خصوصيات وجودي تجليات روح خدا، در اين سير نزولي، از مراتب و منازل مختلف گذر مي‏کند و به منزل واپسين مي‏رسد و در بدن انساني ظاهر مي‏گردد.

براي مثال نوري را فرض کنيد که از نقطه‏اي سرچشمه مي‏گيرد. اين نور بسيار صاف، روشن، پاک و بي‏رنگ است. در برابر اين نور، حجاب‏هاي شيشه‏اي متنوّع و متعدّد، با رنگ‏ها و تيرگي‏هاي مختلف، يکي پس از ديگري قرار مي‏گيرند. نور با آن صفا، روشني، پاکي و بي‏رنگي، به شيشه اوّل ـ که داراي رنگ و تيرگي مخصوصي است ـ مي‏رسد و از آن عبور مي‏کند. پس از اين عبور، در فاصله بعدي به شيشه دوّم برخورد و از آن عبور مي‏کند و رنگ و تيرگي بيشتري کسب مي‏کند.

به همين ترتيب، مسير خود را ادامه مي‏دهد و دوباره تيرگي‏هاي بيشتري به خود مي‏گيرد، تا در نهايت به آخرين شيشه و مانع مي‏رسد و رنگ و خصوصيات آن هم به او اضافه مي‏شود و به صورت نوري ضعيف، توأم با رنگ‏ها و تيرگي‏هاي بسيار در مي‏آيد. در اين هنگام، کسي که اين نور را مي‏بيند، چنين مي‏پندارد که موجوديت اين نور و اوّل و آخرش، همين است. او از حقيقت امر اطّلاعي ندارد و نمي‏داند که اصل اين نور، به صورت ديگري بوده و در ابتدا نوري شفاف، بي‏رنگ و پاک بوده است.

حال اگر فرد مطّلعي او را از جريان امر باخبر کند و به او بگويد اين نور اصلش چنين نبوده؛ بلکه صورت‏هاي شفاف‏تري دارد و در نهايت هم داراي يک صورت اصلي بسيار صاف، وسيع و پاک است و تو مي‏تواني با کنار زدن اين شيشه‏ها و حجاب‏ها، به آن دست يابي؛ کمک بزرگي به او کرده و آگاهي فوق‏العاده مهمّي در اختيار او قرار داده است.

مثال انسان، مانند همين نور و قرار گرفتن او در اين عالم مادّي، همچون عبور نور از شيشه‏هاي تيره و روشن است. خداوند متعال ما را به چنين امري آگاه ساخته است:

«لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ. ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ: به راستي انسان را در نيکوترين اعتدال آفريديم، سپس او را به پست‏ترين [مراتب] پستي بازگردانيديم»؛(15)

البته همچنان که نور از شيشه‏هاي تار گذشته، هنوز به اصل و منشأ خود متّصل است، انسان تنزّل يافته نيز به اصل و منشأ خود (روح خدا) متّصل است.(16)

با دقّت در مطالب پيش گفته، به خوبي روشن مي‏شود. آياتي که نگاه مثبت به انسان داشته، او را موجودي برتر و بلکه برترين موجود امکاني معرّفي مي‏کند ـ موجودي که ارزش‏هاي والا و متعالي در او يافت مي‏شود ـ همه و همه بيانگر ويژگي‏هاي حقيقت اصلي انسان و همان «روح خدا»‏يي است که تنزّل يافته است(17). امّا آياتي که انسان را نکوهش کرده و او را موجودي پست و فرودست و گاهي پست‏ترين خلايق مي‏شمارد، بيانگر خصايص انسان تنزّل يافته‏اي است که در همان مرتبت و منزل متوقّف مانده است.(18)

به هر حال، انسان اصلش آن و تنزّل يافته‏اش چنين است:

زانکه دارد خاک شکل اغبري                    وز درون دارد صفات انوري

ظاهرش با باطنش گشته به جنگ                   باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ

ظاهرش گويد که ما اينيم و بس     باطنش گويد نکو بين پيش و پس

ظاهرش منکر که باطن هيچ نيست                 باطنش گويد که بنماييم بيست

زانکه ظاهر خاک اندوه و بلاست   در درونش صد هزاران خنده‏هاست

ظاهرت از تيرگي افغان کنان                     باطن تو گلستان در گلستان(19)

اما داستان روح انساني که از اصل خود دور افتاده، بدين جا ختم نمي‏شود. خداوند متعال در آيات گوناگون، اين حقيقت را براي ما بازگفته است که همه جهان هستي ـ از جمله انسان ـ به عالم بالا بازخواهند گشت و فرجام تمامي امور و پايان زندگي، به سوي خداوند و از آنِ او است:

«وَ إِلَي اللّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ: و فرجام کارها به سوي اوست»؛(20)

«وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ: و فرجام همه کارها از آنِ خداست»؛(21)

«وَ إِلَي اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ: و [همه] کارها به سوي خدا بازگردانده مي‏شود»؛(22)

«اللّهُ يبْدَو ا الْخَلْقَ ثُمَّ يعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيهِ تُرْجَعُونَ: خداي متعال خلق را آغاز مي‏کند و سپس خلق را برگشت مي‏دهد؛ سپس [شما انسان‏ها] به سوي خداي متعال برگشت داده مي‏شويد»؛(23)

بر اين اساس هدف، غايت، فرجام و آرماني که اسلام براي بشر تصوير کرده است، فقط خداوند است و بس. آدمي با جدا شدن از اصل و حقيقت خويش (روح خدا)، دوباره به سوي خداوند در حرکت است و در واقع تمامي جهان به سوي آن هدف در سيلان و جريانند و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، چه بدانيم و چه ندانيم، رو به سوي آن هدف و غايت داريم. هدفي که ماوراي زندگي و عالم مادّي؛ بلکه محيط بر عوالم بالاتر، برتر و ديگر است:

«إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيهِ راجِعُونَ».(24)

بنابراين، هدف از زيستن آدمي در اين دنيا، بازگشت به اصل خويش و بازگشت به سوي خداوند است.

به بيان ديگر، انسان تنزّل يافته، بايد تلاش کند تا دوباره خود را پاک گرداند و کمالات از دست رفته، محدود شده و يا زير حجاب قرار گرفته خود را باز يابد. به حقيقت اصلي خود نايل شده، در موطن حقيقي و قرب حضرت حق راه يابد.

امّا چگونگي رسيدن به اين هدف و کيفيت اين بازگشت را نيز خداوند متعال، روشن ساخته است. او رسالت تبيين اين چگونگي را بر دوش برترين انسان‏ها (پيامبران) قرار داده است و در واقع در پرتو پيروي از ايشان و عمل به هدايت‏ها، ارشادات و تعاليم آنان است که آدمي مي‏تواند به اصل خود (حقيقت انسانيت و روح خدا) که هدف اصلي، اصيل و اساسي زندگي او است، دست يازد. به بخشي از آيات قرآن در اين‏باره توجّه فرماييد:

1. «...فَاتَّقُوا اللّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ الَّذِينَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَيکمْ ذِکراً. رَسُولاً يتْلُوا عَلَيکمْ آياتِ اللّهِ مُبَيناتٍ لِيخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ... : پس اي خردمنداني که ايمان آورده‏ايد! از خدا بترسيد. به راستي که خدا سوي شما تذکاري فروفرستاده است: پيامبري که آيات روشنگر خدا را بر شما تلاوت مي‏کند، تا کساني را که ايمان آورده و کارهاي شايسته کرده‏اند، از تاريکي‏ها به سوي روشنايي بيرون برد»؛(25)

اين آيات بيانگر اين حقيقت است که پيامبران آمده‏اند تا با دستگيري انسان، او را از تاريکي‏هايي که به واسطه تنزّلش از موطن اصلي خود، در آن افتاده است، خارج ساخته و او را به سوي نور ـ که همان حقيقت انسان و «روح خدا» بودن او است ـ ببرند.

2. «يا أَيهَا النَّبِي إِنّا أَرْسَلْناک شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً. وَ داعِياً إِلَي اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً: اي پيامبر! ما تو را [به سِمت] گواه و بشارتگر و هشداردهنده فرستاديم؛ و دعوت‏کننده به سوي خدا به فرمان او و چراغي تابناک»؛(26)

اين عبارات نيز به خوبي نشانگر اين حقيقت است که بعثت پيامبران، براي دعوت به سوي حضرت حق است و آنان همچون چراغي تابناک، روشنگر راه آدمي در رسيدن به مقصود و هدف زندگي‏اند.

چون رسيد اندر سبا اين نور شرق              غلغلي افتاد در بلقيس و خلق

روح‏هاي مرده جمله پر زدند                                 مردگان از گور تن سر بر زدند

يکدگر را مژده مي‏دادند، هان                                نک ندايي مي‏رسد از آسمان

زان ندا دينها همي گردند گبز                               شاخ و برگ دل همي گردند سبز

از سليمان آن نفس چون نفخ صور             مردگان را وا رهانيد از قبور(27)

ناگفته نماند که قرآن کريم، ايمان و عمل صالح را دو رکن اساسي و دو ره توشه مهم، براي رسيدن به هدف حقيقي و اصلي انسان در زندگي، تلقّي کرده است.

3. «لَقَدْ خَلَقْنَا الانْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ. ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ. إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيرُ مَمْنُونٍ»؛(28)

«به راستي انسان را در نيکوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پست‏ترين [مراتب] پستي بازگردانيديم؛ مگر کساني را که ايمان آورده و کارهاي شايسته کرده‏اند که پاداشي بي‏منّت خواهند داشت».

4. «إِنَّ الانْسانَ لَفِي خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ... : واقعاً انسان دستخوش زيان است؛ مگر کساني که ايمان آورده و کارهاي شايسته کرده‏اند...»؛(29)

براساس آيات قرآن چند نکته روشن مي‏شود:

يکم. هدف زندگي خارج از آن و در پايان راه آن قرار دارد، نه در متن آن.

دوّم. هدف زندگي رسيدن و بازگشت به حقيقت اصلي خود؛ يعني، «حقيقت انسان» و «روح خدا» است.

سوّم. خداوند چگونگي و کيفيت رسيدن به اين هدف را توسّط پيامبران براي ما روشن ساخته است.

چهارم. ايمان و عمل صالح، دو رکن اصلي و مهم براي نيل به هدف حقيقي زندگي تلقّي شده است.

براساس اين نتيجه‏گيري، روشن مي‏شود که هدف زندگي براي نوجوان، جوان، دانشجو، کارگر، کارمند، پزشک، عارف، هنرمند، معلم، زن، مرد و در يک کلمه «انسان»، يکسان است و البتّه هر کس به اندازه ايمان و عمل صالح خود، مي‏تواند به هدف حقيقي زندگي دست يابد.

معناي اين سخن آن است که عارف بودن يا مذهبي بودن، لزوما از هنرمند بودن، يا جوان بودن يا پزشک و کارگر بودن جدا نيست؛ بلکه صاحبان هر شغل و حرفه و دارندگان هر ذوق و طبعي، مي‏توانند با شناخت صحيح هدف زندگي و چگونگي رسيدن به آن و به کار بستن اعمال، عقايد، اوصاف و اخلاق خاصي و در يک کلام «ايمان و عمل صالح»، در سير به سوي خداوند و بازگشت به حقيقت انساني شرکت جويند.

سوگمندانه بايد گفت: ما در اثر غفلت و مهجور بودن از اينکه در چه مقام و منزلتي بوديم و اکنون چه گشته‏ايم، رنج نبرده و آسوده خاطريم! امّا اهل معرفت و جان سوختگاني هستند که از اين غربت بسيار، در رنج‏اند و روحشان در آرزوي بازگشت به عالم بالا، بي‏آرام و قرار و در انتظار پرواز و خالي کردن قالب بدن است.

اميد آنکه خداوند همه انسان‏هاي حقيقت‏جو را در شناخت هدف زندگي و رسيدن به آن، ياري دهد و ما را از اهل معرفت و نوشندگان شراب وصل گرداند.(30)

 

پي‏نوشت‏ها

1. بحارالانوار، ج 6، ص 249، باب 8، احوال البرزخ

2. آل‏عمران، آيه 191

3. نهج‏البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدي، کلمات قصار 48، ص 369: «الظَّفَرُ بِالْحَزْمِ وَ الْحَزْمُ بِإِجَالَةِ الرَّأْي»

4. اسفار اربعه، ملاصدرا، ج 8، ص 355

5. نهج‏البلاغه، خطبه 133، ص 132: «وَ الْبَصِيرُ مِنْهَا مُتَزَوِّدٌ وَ الْأَعْمَي لَهَا مُتَزَوِّدٌ»

6. مثنوي معنوي، دفتر چهارم، بيت 2988 و 2989

7. اسراء، آيات 21 ـ 18

8. مثنوي معنوي، دفتر سوم، ابيات 1746 ـ 1755

9. گفتني است، اين هدف ـ که گاهي از آن تعبير به غايت نيز مي‏شود ـ با علت غايي ـ که در فلسفه از آن سخن مي‏رود ـ متفاوت است. براي آشنايي تفصيلي از تفاوت‏ها و تشابه‏هاي علت غايي و غايت نگا: محمدتقي مصباح يزدي، آموزش فلسفه، ج 2، صص 89 ـ 114

10. نگا: تکاپوگر انديشه‏ها زندگي، آثار و انديشه‏هاي استاد محمدتقي جعفري، عبداللّه نصري، ص 220

11. مؤمنون، آيه 12؛ حجر، آيه 26؛ صافات، آيه 11

12. حجر، آيه 29؛ ص، آيه 72؛ سجده، آيه 10

براي آگاهي تفصيلي از اين موضوع نگا: معارف قرآن، محمدتقي مصباح يزدي، ج 1ـ3، صص 447 ـ 450

13. نگا: مقالات، محمد شجاعي، ج 1، صص 22 ـ 26

14. تين، آيه 4

15. تين، آيه 4 و 5

16. براي آشنايي بيشتر با اين موضوع نگا: مقالات، محمد شجاعي، ج 1، صص 31 ـ 40

17. مانند سوره‏هاي بقره، آيه 30؛ انعام، آيه 165؛ اعراف، آيه 172؛ روم، آيه 30، احزاب، آيه 72 و... .

18. مانند سوره‏هاي: حج، آيه 66؛ فصلت، آيه 51؛ علق، آيات 6 و 7؛ اسراء، آيه 100؛ يونس، آيه 12 و... .

19. مثنوي معنوي، دفتر چهارم، ابيات 1007 ـ 1010 و 1013 و 1024

20. لقمان، آيه 22

21. حج، آيه 41

22. آل‏عمران، آيه 109

23. روم، آيه 11

24. بقره، آيه 156

25. طلاق، آيات 10 و 11

26. احزاب، آيات 45 و 46

27. مثنوي معنوي، دفتر چهارم، ابيات 839 ـ 843

28. تين، آيات 4 ـ 6

29. عصر، آيه 2 و 3

30. جهت آگاهي بيشتر ر.ک:

الف. فلسفه و هدف زندگي، محمدتقي جعفري.

ب. زندگي ايده‏آل و ايده‏آل زندگي، محمدتقي جعفري.

ج. انسان از ديدگاه اسلام، عبداللّه نصري.

د. فلسفه و هدف زندگي، زين‏العابدين قرباني.

ه . هدف زندگي، شهيد مرتضي مطهري.

و. انسان از آغاز تا انجام، علامه سيدمحمدحسين طباطبايي، ترجمه، تحقيق و تعليقه از صادق لاريجاني الزهراء، تهران.

ز. مقالات، محمد شجاعي (سروش، تهران، ج اول).

 

 

 

       
   
 
     

 

 

 

 

 

دين حق است يا تکليف؟

اداره مشاوره نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها

 

دين حق است يا تکليف؟ اگر تکليف است با آيه لا اکراه في الدين چگونه هماهنگ مي‏شود؟

در ابتدا لازم است چند واژه تعريف شود:

 

الف: تعريف دين

تعريف دين هر چند ساده به نظر مي‏رسد ولي با دقت در آن مي‏توان متوجه شد که بسيار کار مشکلي است. يرچاد الياده مي‏گويد: «هيچ کلمه‏اي غير دين نباشد که همواره و آشکارا خيلي صاف و ساده به کار رود، ولي در واقع نمايان‏گر نگرش‏هايي باشد که نه فقط بسيار متفاوت‏اند، بلکه گاه مانعه‏الجمع‏اند».(1)

به اين جهت ما فقط به دو تعريف بسنده مي‏کنيم: مرحوم علامه طباطبايي مي‏گويد: «دين يک سلسله معارف علمي است که اعمالي را به دنبال دارد؛ پس مي‏توان گفت: دين، اعتقادات و ايمان از امور قلبي است که اکراه و اجبار بر آنها حکومت نمي‏کند. اکراه در اعمال ظاهري و افعال و حرکات بدني و ماده اثر دارد».(2)

در جاي ديگر مي‏گويد: «دين، نظام عملي مبتني بر اعتقادات است که مقصود از اعتقاد، در اين مورد تنها علم نظري نيست. زيرا علم نظري به تنهايي مستلزم عملي نيست، بلکه مقصود از اعتقاد، علم به وجوب پيروي بر طبق مقتضاي علم قطعي است».(3)

 

ب: تعريف حق

«حق» واژه‏اي عربي است که معادل آن در زبان فارسي «هستي پايدار» است. لذا قرآن، خدا را حق مي‏داند.(4) و در اصطلاح مي‏توان گفت: «حقوق عبارت است از مجموعه قوانين و مقررات اجتماعي که از سوي خداي انسان و جهان، براي برقراري نظم و قسط و عدل در جامعه بشري تدوين مي‏شود تا سعادت جامعه را تأمين سازد».(5)

اين تعريف در جايي است که حق در برابر باطل به کار رود، و اما اگر حق در برابر حکم به کار رود مراد امر اختياري است که به انسان بر مي‏گردد. لذا در فرق حکم و حق گفته‏اند: که حق آن است که بشر اختيار دارد که آن را استيفا کند يا نکند و موظف به انجام اين کار نيست بر خلاف حکم که بشر بايد آن را عايت کند.(6)

 

ج: تعريف تکليف

تکليف نيز همچون دين و حق تعاريف مختلفي دارد، آنچه در مورد پرسش مي‏تواند مورد نظر باشد، تکليف به دستوراتي گفته مي‏شود که بشر بايد آن را رعايت کند يعني در واقع همان معناي حکم را دارد، منتهي در هر ديني احکامي لزومي داريم و احکامي مستحبي و رجحاني و... .

 

د. حق يا تکليف؟

با توجه به مقدمات پيش گفته مي‏توان گفت که دين حق انسان است و از حقوقي است که خداوند براي انسان قرار داده اين است که دين حق و دين سعادت آفرين را انسان با اختيار خويش انتخاب نمايد، لکن اين حق، آميخته به وظيفه است.

پس حق است و نتيجه حق بودنش اين است که ديگري نمي‏تواند از انسان آن را سلب کند، قرآن با سلب کنندگان آزادي دين حق مبارزه کرد. و از طرفي هم وظيفه عقلي است، يعني عقل پس از درک اين که سعادت واقعي و کمال نهايي انسان در گرو تدين به دين حق است حکم مي‏کند که بايد از دين حق پيروي کني و نبايد از پذيرش آن شانه خالي کني و در پي آن عمل کردن به آن دين حق، تکليف اوست؛ يعني در انتخاب دين کامل با تحقيق آزادانه جلو مي‏رود. ولي در عمل کردن به متن آن موظف و مکلف است درست مانند انساني که دنبال پزشک معالج متخصص است اما بعد از رفتن و نسخه گرفتن موظف است به دستورات پزشک عمل نمايد. اين وظيفه اساساً وظيفه‏اي عقلي و از ارشاد است و احکام عقل عملي است.

تذکر نکته مهم: بنابراين نمي‏توان نتيجه گرفت که اگر دين، حق انسان است، ما نمي‏خواهيم اين حق را استيفا کنيم چنان که در تعريف حق در مقابل حکم اشاره شد که حق را مي‏تواند انسان نگيرد و استيفا نکند. پس مي‏توانيم ما ديني نداشته باشيم. نکته اساسي اين است که بين حقوق و احکام و تکاليف ارتباط وجود دارد، يعني حقوق به احکام و تکاليف بر مي‏گردد. و گاهي احکام و تکاليف به حقوق بر گردد. «بازگشت حقوق به احکام (و تکاليف) به اين معناست که گرچه انسان مثلاً داراي حق آزادي است. اما همين «آزادي» او از ناچاري است، يعني انسان محکوم به آزادي است و نمي‏تواند آن را از خود سلب کند.

از اين رو هم حقوقي که به آزادي بشر مربوطند، به احکام (و تکاليف) الهي نسبت به انسان باز مي‏گردند. درباره «حيات» نيز چنين است، يعني گرچه انسان داراي حق حيات است. اما موظف است اين حق را حفظ کند و نمي‏تواند آن را از خود جدا سازد به اين ترتيب، اگر چه آزادي و حيات و... به صورت انسان، حق جلوه مي‏کنند، اما روح اين حقوق، در مکتب دين، حکم (و فرمان) خداست. به بيان ديگر، انسان همان گونه که بايد از آب و هواي سالم بهره ببرد حق ندارد که خود را از اين دو محروم سازد، به همين سان موظف است از حقوقي که خداوند برايش معين فرموده است، بهره برد. اما بازگشتن احکام (و تکاليف) به حقوق به اين معناست که خداوند براي آن که بشر را به کمال برساند، احکامي را بر واجب کرده است، پس روح اين احکام، همان حق کمال يابي انسان است. از اين رو همان گونه که انسان نمي‏تواند آن حقوق را از خود سلب کند, اين احکام را نيز نمي‏تواند کنار گذارد».(7)

دين هم نسبت به انسان چنين وضعي دارد. يعني در حالي که حق انسان است دين را انتخاب کند، نمي‏تواند از اين حق صرف نظر کند، و موظف است براي حيات معنوي خويش کامل‏ترين و سعادت آفرين دين را انتخاب نمايد اين وظيفه هم وظيفه‏اي است عقلي يعني عقل انسان حکم مي‏کند که راه سعادت را برگزين و هم دعوتي است که از سوي خدا به انسان عرضه شده و نتايج پيروي و عدم پيروي از آن روشن شده است.

بعد از انتخاب دين حق هم انسان موظف است به دستورات آن عمل نمايد، چون احکام دين براي اين تدوين شده است که انسان به کمال خود راه يابد اين احکام داراي پشتوانه پايدار و ثابتند که همان تأمين مصالح انساني باشد و چون از ثبات برخوردارند، به صورت حقوق تجلي مي‏کنند. و در حقيقت مي‏توان گفت: دين همان حق واقعي است لذا قرآن مي‏فرمايد: «هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدي وَ دينِ الْحَقّ؛ او کسي است که پيامبرش را با هدايت و دين درست فرستاد».(8)

در آيه اضافه و نسبت دين به حق، از باب اضافه موصوف به صفت است، يعني اين دين که حق و عين صراط است. و در تعريف دين اشاره شد که مقصود از اعتقاد علم به پيروي بر طبق مقتضاي علم قطعي است. وقتي شما فهميديد دين اسلام، دين حقي است بايد به اين علم عمل کنيد نتيجه اين شد که دين حق انسان است ولي حقي است که نمي‏تواند از آن صرف نظر کند هم چون استفاده از آب و هواي سالم که حق انسان است، ولي هچ بشري حق ندارد که خود را از دين محروم نمايد، حيات معنوي انسان نيز بستگي تام به استفاده از آب زلال دين، و هواي صاف معنويت دارد. هيچ بشري نمي‏تواند خود را از آن محروم نمايد. و بعد از انتخاب دين کامل، نيز موظف است براي تأمين حيات معنوي و رسيدن به تکامل به دستورات آن عمل نمايد. البته اين بايد، در حد تکليف است نه اجبار تکويني يعني بشر مي‏تواند کاري کند که به سعادت نرسد، ولي به هر حال به خويش زيان رسانده است.

ه. اما منظور از «لا اکراه في الدين»

شناخت معناي دقيق «لا اکراه في الدين»، منوط به نگرشي جامع به آيات قرآن و مجموعه معارف آن است. مسلم است که در اسلام، احکام اجباري فراواني وجود دارد؛ مانند «حدود» وقوانين اجتماعي. اين محدوده نيز، مشتمل بر احکام اکراهي فراواني است. مسلماً کساني که حد بر آنان جاري مي‏شود، راضي به آن نيستند و... . از اين رو بايد در فهم ابتدايي از جمله «لا اکراه في الدين» تجديد نظر کرد.

معناي ظاهري اين آيه آن است که اصل پذيرش دين، قابل اکراه و اجبار نيست؛ يعني، نمي‏توان کسي را به زور به پذيرش آييني وادار نمود و يا عقيده‏اي را از او سلب کرد.

بنابراين «عقيده» قابل تحميل نيست؛ ولي اين محدوده غير از محدوده احکام است. توضيح اين که: کليه نظام‏هاي فکري، براي خود نظامي اجتماعي را نيز طراحي مي‏کنند. در نظام‏هاي اجتماعي، اکراه و اجبار از ابزارهاي پيش بيني شده در کليه نظام‏ها است؛ يعني، در هرنظامي در مقوله‏هاي اجتماعي و حقوقي آن، جبر قانوني وجود دارد و بدون آن، جامعه قابل اداره و کنترل نيست. نظام‏هاي قضايي و نيروهاي انتظامي در همه نظام‏ها، امري مقبول و معقول هستند.

بنابراين بايستي محدوده عقيده را از محدوده عمل و حقوق جدا کرد. در حيطه «عقيده» اجبار راهي ندارد؛ ولي در حيطه عمل، جبر و اکراه هم لازم است و هم قابل قبول. اسلام نيز درمحدوده تبليغ خود، هيچ جبري را براي پذيرش عقيده‏اي قرار نداده است. دعوت اسلام بر اساس بينش و بصيرت است؛ چنان که قرآن فرموده است: «اي رسول ما! به مردم بگو راه من اين است که خلق را با بينايي و بصيرت به خدا بخوانم»؛(9) آن گاه که فرد پذيراي اسلام شد، در اين صورت يک سري از احکام اجتماعي آن، از جمله حکم مرتد را نيز بايد پذيراشود.

 

منابعي براي مطالعه بيشتر:

1. فلسفه حقوق بشر، جوادي آملي، نشر اسراء

2. فلسفه حقوق، مارک تبيت، ترجمه حسن رضائي خاوري، دانشگاه علوم رضوي

3. فلسفه حقوق اسلامي، محمد خالد مسعود، دفتر تبليغات اسلامي، قم

4. فلسفه حقوق، بهاءالدين خرمشاهي

 

پي‏نوشت‏ها:

1. يرچاد الياده، فرهنگ و دين، ويراسته خرمشاهي، تهران، طرح نو، ص 202

2. محمد حسين طباطبائي، تفسير الميزان، بنياد علمي و فکري علامه، ج 2، ص 343

3. همان، ج 15، ص 8

4. سوره حج، آيه 62

5. فلسفه حقوق بشر، آيت الله عبدالله جوادي آملي، مرکز نشر اسراء، 1377، ص 77

6. همان، ص 75-76

7. همان، ص 76-77

8. سوره توبه، آيه 33

9. يوسف، آيه 108

 

 

 

 

       
   
 
     

 

 

 

 

 

عاقبت پيروان ساير اديان؛ بهشت يا جهنم

اداره مشاوره نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه‏ها

 

تکليف پيروان ساير اديان در قيامت چيست؟ سرنوشتشان چه مي‏شود؟

از آيات و روايات استفاده مي‏شود بهشت براي کساني است که ايمان به خدا و پيامبر اسلام9 داشته باشند و عمل صالح و تقوا پيشه کرده باشند: «الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ طُوبي لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآب»(رعد ـ 29) کساني که ايمان و عمل صالح دارند، خوشا به حال آنان که خوش جايگاهي خواهند داشت. مراد، ايمان به خدا و پيامبر و وحي الهي است و مراد از عمل صالح، عمل به دستورهاي قرآن و اطاعت از پيامبر9 است.

پيروان ديگر اديان الهي هم به حکم کتاب خودشان که در آن اشاره به آمدن پيامبر اسلام شده و هم به حکم عقل که بايد به آخرين پيام الهي گوش فرا دهند، اگر بخواهند آخرتي آباد داشته باشند، بايد دين اسلام را بپذيرند. اين نص صريح کتاب خدا است که فرمود: «وَ مَنْ يبْتَغِ غَيرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» (آل عمران ـ 85) يعني هر کسي غير از اسلام (دين واقعي) ديني را بپذيرد، هرگز از او پذيرفته نيست و او در آخرت از زيان‏کاران خواهد بود.

بنابراين، پيروان ساير اديان الهي وظيفه دارند درباره دين خود و دين اسلام تحقيق کنند و دستورهاي اديان را با هم مقايسه کنند و پس از تحقيق دقيق و علمي، به حقيقت اسلام و حقانيت اين دين پي خواهند برد و آن را خواهند پذيرفت. در عين حال اگر به هر دليلي نتوانستند در مورد دين اسلام آگاهي پيدا کنند و يا به حقانيت آن دست يابند و به اين نتيجه رسيدند که دين خودشان درست است و از طرفي به محتواي دين خود عمل کردند و بر کسي ظلم نکردند، چون حجت و دليل بر اعتقاد خود دارند، خداوند آنان را عذاب نمي‏کند و چه بسا به مرتبه‏اي نائل شوند که اهل بهشت شوند، ولي اگر تحقيق نکردند و با لجاجت بر دين خود پا فشاري کردند و با اين که احتمال دادند دين اسلام دين حقي باشد، به دنبال آن نرفتند، در وظيفه خود کوتاهي کرده، در نتيجه مورد مواخذه قرار مي‏گيرند. بنابراين اصل در حق‏طلبي انسان‏ها و تسليم در مقابل آن، انکار حقيقت است.

شهيد مطهري نوشته است: اگر کسي در روايات دقت کند، مي‏يابد که ائمه: تکيه‏شان بر اين مطلب بوده که هر چه بر سر انسان مي‏آيد، از آن است که حق بر او عرضه بشود و او در مقابل حق، تعصب و عناد بورزد و يا لااقل در شرايطي باشد که مي‏بايست تحقيق و جستجو کند، اما افرادي که ذاتاً و به واسطه قصور فهم و يا به علل ديگر در شرايطي به سر مي‏برند که مصداق منکر و يا مقصر به شمار نمي‏روند، در رديف منکران و مخالفان نيستند. ائمه اطهار: بسياري از مردم را از اين طبقه مي‏دانند. اين گونه افراد داراي استضعاف و قصور هستند و اميد عفو الهي درباره آنان مي‏رود.

وي از مرحوم علامه طباطبايي نقل مي‏کند: همان طوري که ممکن است منشأ استضعاف، عدم امکان تغيير محيط باشد، ممکن است اين جهت باشد که ذهن انسان متوجه حقيقت نشده باشد و به اين سبب از حقيقت محروم مانده باشد. (مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج 1، ص 323) بنابراين، اين امکان وجود دارد که غير مسلمانان نيز داخل بهشت شوند و اين‏ها گروهي هستند که به عنوان مستضعفان شناخته مي‏شوند يا واقعاً و حقيقتاً دنبال دين حق بودند؛ اما به دلايلي بر آن دست نيافتند و نيز انسان‏هاي درستکار و پاک بودند و طبق فطرت پاک و عقل خود عمل کرده‏اند. محاسبه اعمال آنان، بر پايه عدل خداوندي است و براساس عقل و فطرت و کردارشان، هم چنين اعتقادات و باورهايشان (اگر صحيح و مطابق با اسلام باشد) مورد حساب قرار مي‏گيرند.

آيت الله مکارم شيرازي در کتاب «والاترين بندگان» مي‏نويسد:

مردم از يک نظر به چهار دسته تقسيم مي‏شوند:

1 ـ عدّه‏اي «طالب حق» هستند. هر کجا که حق را بيابند، از آن پيروي و تبعيت مي‏کنند، و هيچ عذر و بهانه‏اي نمي‏آورند. اين‏ها هم طالب حقّند، و هم واصل به حق شده‏اند. اين گروه زير سايه تعاليم انبيا و اوليا و پيامبران و امامان، و پس از آنها علما و دانشمندان بوده و هستند.

2 ـ گروه ديگر، «جاهلان قاصِر» هستند؛ يعني افراد ناداني که به علماء و دانشمندان دسترسي ندارند. همانند ساکنين منطقه‏اي که پاي عالمي به آنجا نرسيده، يا کسي که در مرکز علم و دانش و در کنار دانشمندان زندگي مي‏کند امّا تاکنون به ذهنش خطور نکرده که فلان عملش اشتباه مي‏باشد. (تا آن را اصلاح کند، و طرز صحيح آن را از آگاهان بپرسد) و به عبارتي کوتاه، چون غافل بوده، جاهل قاصر شمرده مي‏شود. خلاصه اينکه جاهل قاصر کسي است که دسترسي به عالم ندارد؛ چه بر اثر عدم حضور عالم و يا به سبب غفلت جاهل. بايد اين افراد را با يک برنامه‏ريزي صحيح و مدوّن و دراز مدّت تحت تعليم و تربيت قرار داد و با فراهم آوردن امکانات، آنها را از بيابان جهل و ناداني به سوي نور و روشنايي هدايت کرد تنها اين گروه هستند که اگر به حق دست نيابند در قيامت نيز عذر آنها پذيرفته خواهد بود.

3 ـ سومين دسته «جاهلان مقصّر» هستند. آنها کساني هستند که توانايي تحقيق و جستجو و پرسش دارند، و امکان دسترسي به عالم و دانشمند نيز برايشان فراهم است، ولي انسانهايي تنبل، بي تفاوت، بي اعتنا به مسائل ديني، دنياپرست و بي قيد و بند هستند. و به دنبال فراگيري مسائل خود نمي‏باشند. لازم است براي اين افراد انگيزه حرکت و تلاش و تحقيق و بررسي ايجاد کرد و با اين کار آنها را به فراگيري مسائل ديني وادار نمود. اما اگر اين افراد حق را نيابند يا پيروي از حق نکند در قيامت عذر آنها پذيرفته نخواهد بود.

4 ـ گروه چهارم کساني هستند که آگاهانه با حق مخالفت مي‏کنند و با توجّه و علم و آگاهي با حقيقت سر ستيز دارند. با اين افراد نيز بايد تا سر حدّ امکان به نرمي و ملاطفت برخورد نمود، تا شايد هدايت شوند و به سوي حق باز گردند و چنانچه از حق پيروي نکنند در قيامت گرفتار قهر و عذاب الهي خواهند شد.

 

تفاوت ميان حقانيت و نجات

در اين بحث بايد ميان حقانيت و نجات، فرق گذاشت؛ البته طبيعي است که همه اديان خود را حق دانسته و معتقدند که مسير درستي را مي‏پيمايند، اما برخي از اديان، دامنه رستگاري و نجات را گسترش داده و آن‏را در مورد برخي از پيروان اديان ديگر نيز روا مي‏دارند.

در ميان پيروان مسيحيت، اعتقاد بر اين بود که تنها در مسيحيت و با اعتقاد به مسيح مي‏توان رستگار شد و در غير اين راه، نجاتي امکان‏پذير نيست. آنها در حالي‏که قرن‏ها قدرت را در اختيار داشتند بر اين اعتقاد بودند، تا اين‏که در قرون جديد بويژه بعد از شوراي واتيکاني دوم(1) کمي به اين سمت گرايش پيدا کرده‏اند که افراد غير مسيحي نيز امکان نجات دارند که البته آن نيز به جهت رسيدن فيض عيساي مسيح بدان‏ها مي‏باشد.(2)

اما در دين اسلام ماجرا کاملاً متفاوت از مسيحيت است. برخلاف مسيحيت و کليسا که تقريباً بعد از شانزده قرن آن هم به اجبار پذيرفتند که غير مسيحي نيز امکان نجات دارد؛ در اسلام، در همان سال‏هاي اول و در مقدس‏ترين متن به اين مطلب اذعان شده است که اگر انسان‏ها بر فطرت پاک خود باشند، عمل صالح انجام دهند و واقعاً حقيقت اسلام بر آنها روشن نشده باشد، مي‏توانند نجات يابند. اين مطلب تنها در يک آيه و يا به صورت ضمني بيان نشده است، بلکه در آيات مختلف و با صراحت کامل بيان شده است که هرچند اسلام، دين حق و حقيقت است، اما براي گروه‏هايي از غير مسلمانان که به حقيقت دين اسلام پي نبردند نيز راه نجات وجود دارد.

در اين مورد بايد به اين نکات توجه داشت:

1. اين‏که اسلام، امکان نجات يافتن غير مسلمانان را نيز مطرح مي‏کند؛ به آن معنا نيست که، حقانيت اسلام زير سؤال برود، بلکه به قطع و يقين، اسلام دين حق و حقيقت است، اما بر اساس آيات قرآن و عقل، دايره نجات فراتر از حقانيت مي‏باشد.

2. اين اعتقاد با برخي از آيات قرآن که گفته تنها دين اسلام پذيرفته مي‏شود؛(3) منافات ندارد؛ زيرا اين آيات براي افرادي است که پيامبر اسلام9 را درک کرده‏اند و يا حقانيت اسلام براي آنها ثابت شده است و در اين صورت از آنها غير از اسلام قبول نمي‏شود، اما براي افرادي که واقعاً نتوانسته‏اند با اسلام راستين و حقيقت درست، آشنا گردند، حال چه به جهت شرايط خاص خودشان به اسلام نرسيده‏اند و چه به جهت کم‏کاري برخي مسلمانان، در عين حال بنا بر فطرت خود به خداوند و روز قيامت اعتقاد داشتند و عمل صالح انجام مي‏دادند؛ طبيعي است که نبايد آنها را مستحق عذاب دانست که اين خلاف عدالت الهي مي‏باشد.(4)

يکي از آياتي که بر اين مطلب دلالت دارد، اين آيه شريفه است: «إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هادُوا وَ النَّصاري وَ الصَّابِئينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ»؛(5) هر يک از مسلمانان و يهود و نصاري و صابئان (پيروان حضرت يحيي) که از روي حقيقت به خدا و روز قيامت ايمان آورد و نيکوکاري پيشه کند، البته آنها از خدا پاداش نيک يابند و هيچ‏گاه بيمناک و اندوهگين نخواهند بود. اين آيه با کمي تفاوت در سوره مائده نيز آمده است.(6)

 

تفسير آيه

الف. مقصود از «إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا»؛ کساني هستند که به زبان و در ظاهر ايمان آوردند که اينان همان منافقان مي‏باشند،(7) و مراد «الَّذينَ هادُوا وَ النَّصاري» نيز يهوديان و مسيحيان هستند.(8) در مورد اين‏که صابئين چه کساني هستند نيز اقوالي وجود دارد؛ برخي صابئين را همان ستاره‏پرستان معنا کرده‏اند.(9) البته بنابر سياق آيه که اهل کتاب را ذکر مي‏کند و نجات را براي آنها مي‏داند، اين معنا بعيد است،(10) بلکه قول ديگر که بسياري به آن معتقدند و بهتر به نظر مي‏رسد اين است که صابئين، معتقدان به کيشي هستند که حد وسط ميان يهوديت و مجوسيت است و کتابي دارند که آن‏را به حضرت يحيي بن زکريا منتسب مي‏دانند.(11) ديدگاه‏هاي ديگري نيز در اين زمينه وجود دارد.(12)

بنابراين، در تفسير آيه مي‏توان چنين گفت: انسان‏هايي که پيامبر اسلام9 را درک نکرده‏اند (بلکه بهتر است بگوييم که اسلام و حقيقت آن‏را درک نکرده‏اند) در عين حال اعمالشان به اقتضاي فطرت پاکشان بوده؛ ايمان به خدا داشته‏اند، بدي‏هاي که فطرت از آن نهي مي‏کند مثل دروغ، زنا و ... را ترک کرده‏اند؛ به جهان آخرت ايمان دارند و به فکر حساب و کتاب در آن زمان هستند، و همچنين عمل صالح انجام مي‏دهند، آيه به اينان مي‏گويد که براي اين جماعت ترسي وجود ندارد.(13)

ب. تفسير ديگري نيز براي آيه وجود دارد؛ خداوند در اين آيه در مقام بيان اين است که نام‏ها و نامگذاري‏ها که داريد، از قبيل مؤمنين، يهوديان، مسيحيان، صابئيان، اين‏ها نزد خدا هيچ ارزشي ندارد، نه شما را مستحق پاداشي مي‏کند، و نه از عذاب او ايمن مي‏سازد. ايمان ظاهري مخصوصاً بدون انجام عمل صالح، چه از مسلمانان باشد و چه از يهود و نصاري و پيروان اديان ديگر بي‏ارزش است، تنها ايمان واقعي و خالص به خدا و قيامت که با کار نيک و عمل صالح همراه باشد در پيش‏گاه خدا ارزش دارد، و تنها اين برنامه موجب پاداش و جلب آرامش و امنيت مي‏گردد.(14)

بنابر تفسير دوم، معناي «إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا» ديگر منافقان نيستند، بلکه مسلمانان به معناي عام است به اين‏که به بيعت عام اسلام را قبول کرده باشند.(15)

 

پي‏نوشت‏ها:

1. شوراي کليساي کاتوليک که به منظور پاسخ دادن به نيازهاي تبليغي و عبادي کاتوليک‏ها در قرن بيستم برپاکرد. اين شورا تغييرات مهمي در اعمال کاتوليکيو همچنين در گرايش‏ها و برداشت‏هاي کلامي ايجاد کرد؛ ويور،‏ مري جوي، درآمدي به مسيحيت، مترجم، قنبري، حسن، ص 488، دانشگاه اديان و مذاهب، قم، 1381 ش.

2. يوسفيان، حسن، کلام جديد، ص 282، تدوين کتب علوم اسلامي دانشگاه‏ها (سمت)، مؤسسه آموزشي امام خميني (ره)، قم، چاپ سوم، 1390 ش.

3. آل عمران، 85: «وَ مَنْ يبْتَغِ غَيرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ»؛ و هرکه جز اسلام، ديني طلب کند، هرگز از او پذيرفته نمي‏شود و او در آخرت از زيانکاران است.

4. براي آگاهي بيشتر ر.ک: عدل الاهي و عدم آشنايي انسان‏ها با تشيع

5. بقره، 62.

6. مائده، 69: «إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ وَ النَّصاري مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ».

7. طبرسي، فضل بن حسن، تفسير جوامع الجامع، ج 1، ص 50، انتشارات دانشگاه تهران، مديريت حوزه علميه قم، تهران، چاپ اول، 1377 ش؛ شبّر، سيد عبد الله، تفسير القرآن الکريم، ص 49، دار البلاغة للطباعة و النشر، بيروت، چاپ اول، 1412 ق؛ زمخشري، محمود، الکشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج 1، ص 146، دار الکتاب العربي، بيروت، چاپ سوم، 1407 ق.

8. شريف لاهيجي، محمد بن علي، تفسير شريف لاهيجي، تحقيق: حسيني ارموي (محدث)، مير جلال الدين، ج 1، ص 60، دفتر نشر داد، تهران، چاپ اول، 1373 ش؛ حسيني شيرازي، سيد محمد، تقريب القرآن إلي الأذهان، ج 1، ص 138، دار العلوم، بيروت، چاپ اول، 1424 ق.

9. قمي، علي بن ابراهيم، تفسير القمي، محقق، مصحح، موسوي جزائري، سيد طيب، ج 1، ص 48، دار الکتاب، قم، چاپ سوم، 1404 ق.

10. فضل الله، سيد محمد حسين، تفسير من وحي القرآن، ج 2، ص 71، دار الملاک للطباعة و النشر، بيروت، چاپ دوم، 1419 ق.

11. طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، ج 14، ص 358، دفتر انتشارات اسلامي، قم، چاپ پنجم، 1417 ق.

12. مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج 1، ص 288 - 291، دار الکتب الإسلاميه، تهران، چاپ اول، 1374 ش؛ فخرالدين رازي، محمد بن عمر، مفاتيح الغيب، ج 3، ص 536، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ سوم، 1420 ق.

13. مغنيه، محمد جواد، تفسير الکاشف، ج 1، ص 118، دار الکتب الإسلاميه، تهران، چاپ اول، 1424 ق.

14. الميزان في تفسير القرآن، ج 1، ص 193؛ تفسير نمونه، ج ‏1، ص 283.

15. گنابادي، سلطان محمد، تفسير بيان السعاده في مقامات العباده، ج 1، ص 100، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، بيروت، چاپ دوم، 1408 ق.

شناسنامه

مکاتبه و اندیشه

ماهنامه فرهنگي اجتماعي دانشجويي
صاحب امـــــتياز: نهاد نمايندگي مقـــام معظم رهبري در دانشگاه ها
سر دبير: محمدعلي ليالي
شوراي سياست گذاري: داوود رنجبران، محمدجواد واعظی، محمدعلي ليالي، صالح قنادي، ، حسن قدوسی زاده،محمدباقر پوراميني، محمد شکراللهي

 سایت و فضای مجازی: فرید حاجی زاده
امور مشترکان: محمد فراهاني
نشـــاني: قــم، بلوار جمهوري اسلامي نهــاد نمــايندگي مقــام معظم رهبري در دانشگاه ها، معاونت مطالعات راهبردي
تلفن تحريريه: 02532934633
تلفن امور مشترکان:02532110355
صندوق پستي: 413-37185
پيامک:09191500933

پست الکترونيک:

واحد فنی سایت

این ایمیل آدرس توسط سیستم ضد اسپم محافظت شده است. شما میباید جاوا اسکریپت خود را فعال نمایید  

نشریه

این ایمیل آدرس توسط سیستم ضد اسپم محافظت شده است. شما میباید جاوا اسکریپت خود را فعال نمایید

پیوندها

آمار بازدید از فصلنامه

2297372
امروز
دیروز
ماه جاری
ماه گذشته
بازدید کل
388
10927
111831
123290
2297372

امروز: یکشنبه، 06 فروردين 1396 - ساعت: 11:01:46
بازگشت به بالا